تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 975

مساهمون:

ص٩٧٥
پس از آن چنان شد كه مىگفتند و نمىكردند ؛ اكنون چنان است نه مىگويند و نه مىكنند .

2496 - بيم از خوارى

كلام يكى از حكما : كسىكه از خوارى خواستن نترسد ، از خوارى ردّ نيز بيمى ندارد .

2497 - آيين عاشقى

نوبهاران خليفه در بغداد * بزم عشرت به طَرفِ دجله نهاد داشت در پرده شاهدى نوخيز * در ترنّم ز پسته شكّرريز چون گرفتى چو زُهره در بَر چنگ * چنگِ زهره فتادى از آهنگ با غلام خليفه كز خوبى * بود مِهرِ سپهر محبوبى داشت چندان تعلّق خاطر * كه نبودى به حال خود ناظر هردو مفتون يكدگر بودند * بلكه مجنون يكدگر بودند بودشان صد نگاهبان بر سر * مانع وصلشان ز يكديگر طاقت ماهِ پردگى شد طاق * زآتش اشتياق و داغِ فراق از پس پرده خوش‌نوايى ساخت * چنگ را بر همان نوا بنواخت كرد قولى به عشقبازى ساز * پس بر آن قول ، بركشيد آواز كاخر ، اى چرخ ! بىوفايى چند ؟ * روح كاهىّ و عمر سايى چند ؟ هرگز از مهر تو نگشتم گرم * شرمى مىآيدم ز كار تو ، شرم بِه كه يكدم به خويش پردازم * چاره كار خويشتن سازم بود در پرده دخترِ ديگر * همچو او پرده‌ساز و رامشگر گفت هرسو كسان به غمّازى * چارهء خود ، چگونه مىسازى ؟ پرده از پيش ، چاك زد كه : چنين * شد چو ماهىّ و ماهِ دجله‌نشين همچو مه ، خويش را در آب انداخت * همچو ماهى به غوطه‌خوارى ساخت بود استاده آن غلام آنجا * جانى از هجر ، تلخكام آنجا خويشتن را چو وى در آب افكند * كرد ساعد به گردنش پيوند دست در گردن هم آورده * رخ نهفتند هردو در پرده هردو رستند از منّى و تويى * دست شستند از غبار دويى