پس از آن چنان شد كه مىگفتند و نمىكردند ؛ اكنون چنان است نه مىگويند و نه مىكنند .
2496 - بيم از خوارى
كلام يكى از حكما : كسىكه از خوارى خواستن نترسد ، از خوارى ردّ نيز بيمى ندارد .
2497 - آيين عاشقى
نوبهاران خليفه در بغداد * بزم عشرت به طَرفِ دجله نهاد
داشت در پرده شاهدى نوخيز * در ترنّم ز پسته شكّرريز
چون گرفتى چو زُهره در بَر چنگ * چنگِ زهره فتادى از آهنگ
با غلام خليفه كز خوبى * بود مِهرِ سپهر محبوبى
داشت چندان تعلّق خاطر * كه نبودى به حال خود ناظر
هردو مفتون يكدگر بودند * بلكه مجنون يكدگر بودند
بودشان صد نگاهبان بر سر * مانع وصلشان ز يكديگر
طاقت ماهِ پردگى شد طاق * زآتش اشتياق و داغِ فراق
از پس پرده خوشنوايى ساخت * چنگ را بر همان نوا بنواخت
كرد قولى به عشقبازى ساز * پس بر آن قول ، بركشيد آواز
كاخر ، اى چرخ ! بىوفايى چند ؟ * روح كاهىّ و عمر سايى چند ؟
هرگز از مهر تو نگشتم گرم * شرمى مىآيدم ز كار تو ، شرم
بِه كه يكدم به خويش پردازم * چاره كار خويشتن سازم
بود در پرده دخترِ ديگر * همچو او پردهساز و رامشگر
گفت هرسو كسان به غمّازى * چارهء خود ، چگونه مىسازى ؟
پرده از پيش ، چاك زد كه : چنين * شد چو ماهىّ و ماهِ دجلهنشين
همچو مه ، خويش را در آب انداخت * همچو ماهى به غوطهخوارى ساخت
بود استاده آن غلام آنجا * جانى از هجر ، تلخكام آنجا
خويشتن را چو وى در آب افكند * كرد ساعد به گردنش پيوند
دست در گردن هم آورده * رخ نهفتند هردو در پرده
هردو رستند از منّى و تويى * دست شستند از غبار دويى