تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧

2503 - طاقت جمال

يكى از معتمدان روايت نموده : نوبتى به قبيله « بنى عذره » رفته ، در خانه يكى از آن‌ها مهمان بودم دختركى را ديدم كه قاسم ، نعمت حسن و جمال چنانش در حسن و خوبى از اقران درجه امتياز بخشيده بود كه كمند گيسوى مردم شكارش آهوى ختن ، زلف مشكارى در دام گرفتارى مىافكند . از اتفاق روزى به عزم تفريح از منزل قدم بيرون هشته ، جوانى ديدم ضعيف‌تر از هلال و نحيف‌تر از خلال ، گريان و نالان در زير ديگ آتش برمىافروخت و اين ابيات را مىخواند :
فلا عنك لي صبر و لا عنك لي حيلة * و لا عنك لي بدّ و لا عنك مهرب و لي ألف باب قد عرفت طريقها * و لكن بلا قلب إلى أين أذهب فلو كان لي قلبان عشت بواحد * و أفردت قلبا في هواك يعذّب
* * * از فراق تو صبر ندارم و حيله نيز نتوانم ، چاره ندارم و گريز نيز نتوانم ، هزار راه دانم كه مىتوانم گرفتن و رفتن ، و ليك دل را به‌جاى گذارده ، كجاى گريزم . اى كاش مرا دو دل مىبود ، يكى را براى زندگى مىگرفتم و ديگرى را در عشق تو به آتش مىكشيدم . پس ، از حال وى استكشاف نموده ؛ گفتند : عاشق دختركى است كه تو در خانه او مهمانى . من نيز از غايت رحم شتابان بازگشته و صورت واقعه را با آن پريچهره درميان نهادم . گفتم : چه شود كه آن جوان از پاافتاده را كه اسير كمند توست به نگاهى خرسند دارى ؟ گفت : آن جوان پسر عم من و صلاح حالش در آن است كه وى را به حال خود گذارم و جمال خود را كه آفت جان اوست از وى پوشيده دارم . من اصرار و مبالغه را از حدّ گذرانده تا كه راضى به ملاقات جوان شد . سريع‌تر از سنبل نشيب به سوى جوان شتافتم و گفتم : دل خوش‌دار كه نگار جميله‌ات به زلال وصال تو را آب داد . دل حزين مدار آن پريچهره نيز به وعده خود وفا كرده بعد از من چنان از سيه‌خانه برآمد كه ماه از پس ابر نمودار و به جانب جوان خرامان گرديده ، دامن‌كشان كه بر خاك ره مىگذشت برآمد ، گردبادى پديد آمده از هيجان غبار اندام آن جميله ناپديد گشت . چون جوان را نظر به غبار آن شوخ رستگار افتاد ، خار محبّتش ناخن‌زن دل‌شده ناگاه صيحه زده بىاختيار عنان هوش از دست داده بر روى آتش افتاد تا به سر وقتش رسيدم سينه و رخسارش المى از آتش يافته بود پريچهره گفت : گفتم وى را به حال خود گذار كسى كه تاب ديدن غبار مرا نداشته باشد چگونه طاقت مطالعه جمال من دارد ؛ و اين بعينه مشابه بدان است كه : حقّ جلّ و علا موسى عليه السّلام را فرمود :