2489 - توحيد
دست او ، طوق گردن جانت * سر برآورده از گريبانت
به تو نزديكتر ز حبل وريد * تو در افتاده در ضلال بعيد
چند گَردى به گِردِ هر سرِ كوى ؟ * دردِ خود را دوا هم از خود جوى !
لانهء كيست كاينات آشام ؟ * عرش تا فرش دركشيده به كام
هركجا كرده آن نهنگ آهنگ * از من و ما ، نه بوى ماند و نه رنگ
نقطهاى ، زين دواير پركار * نيست بيرون ز دورِ اين پرگار
چه مركّب در اين فضا ، چه بسيط * هست حكم فنا به جمله محيط
بلكه مقراض قهرمان حقّست * قاطع وصل كلّما خَلَق است
هندوى نفس راست غُلِّ دوشاخ * تنگ كرده برو جهان فراخ
2490 - عالمى گسترده
تو پندارى كه : عالم جز همين نيست * زمين و آسمانى غير ازين نيست
چو آن كِرمى كه در گندم نهانست * زمين و آسمان او همانست
( نظامى )
2491 - توحيد
تتمه كلام در توحيد :
مىبرد تا به خدمت ذُو المن * كَشكشانش دوشاخه بر گردن
دو نهال است رسته از يك بيخ * ميوهشان نفس و طبع را توبيخ
كرسى لا ، مثلّثىست صغير * اندرو مضمحل ، جهان كبير
هركه رو از وجودِ مُحدّث تافت * ره به كنجى از آن مثلّث يافت
عقل داند ز تنگىِ هركنج * كه در او نيست ما و من را گنج
بو حنيفه چو دُرِّ معنى سفت ! * نوعى از باده را مثلّث گفت
هست بر رأى او به شرع هُدى * آن مثلّث مباح و پاك ولى
اين مثلّث به كيش اهل فلاح * واجب و مفترض بود ، نه مباح
زان مثلّث هرآنكه زد جامى * شد ز مستى ، زبون هرخامى