تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 973

مساهمون:

ص٩٧٣

2489 - توحيد

دست او ، طوق گردن جانت * سر برآورده از گريبانت به تو نزديكتر ز حبل وريد * تو در افتاده در ضلال بعيد چند گَردى به گِردِ هر سرِ كوى ؟ * دردِ خود را دوا هم از خود جوى ! لانهء كيست كاينات آشام ؟ * عرش تا فرش دركشيده به كام هركجا كرده آن نهنگ آهنگ * از من و ما ، نه بوى ماند و نه رنگ نقطه‌اى ، زين دواير پركار * نيست بيرون ز دورِ اين پرگار چه مركّب در اين فضا ، چه بسيط * هست حكم فنا به جمله محيط بلكه مقراض قهرمان حقّست * قاطع وصل كلّما خَلَق است هندوى نفس راست غُلِّ دوشاخ * تنگ كرده برو جهان فراخ

2490 - عالمى گسترده

تو پندارى كه : عالم جز همين نيست * زمين و آسمانى غير ازين نيست چو آن كِرمى كه در گندم نهانست * زمين و آسمان او همانست
( نظامى )

2491 - توحيد

تتمه كلام در توحيد :
مىبرد تا به خدمت ذُو المن * كَش‌كشانش دوشاخه بر گردن دو نهال است رسته از يك بيخ * ميوه‌شان نفس و طبع را توبيخ كرسى لا ، مثلّثىست صغير * اندرو مضمحل ، جهان كبير هركه رو از وجودِ مُحدّث تافت * ره به كنجى از آن مثلّث يافت عقل داند ز تنگىِ هركنج * كه در او نيست ما و من را گنج بو حنيفه چو دُرِّ معنى سفت ! * نوعى از باده را مثلّث گفت هست بر رأى او به شرع هُدى * آن مثلّث مباح و پاك ولى اين مثلّث به كيش اهل فلاح * واجب و مفترض بود ، نه مباح زان مثلّث هرآن‌كه زد جامى * شد ز مستى ، زبون هرخامى