ليك چون واپس شدن مقدور نيست * گر به اين سستى بسازى ، دور نيست
چون اجل از تن جدايى بخشدت * از همه سستى رهايى بخشدت
( سلامان و ابسال جامى )
2439 - زندهدل
اى به پهلوى تو دل در پرده ! * سر ازين پرده برون ناورده
يكدم از پردهء غفلت به در آى ! * باشد اين راز شود پردهگشاى
نيست اين پيكر مخروطى دل * بلكه هست اين قفسِ طوطى دل
گر تو طوطى ز قفس نشناسى * به خدا ناس نيى ، نسناسى « 1 »
دل ، شهِ خرگهى است ، اين خرگاه * نام خرگه ننهد كس بر شاه .
شه دگر باشد و خرگاه ، دگر * تَرك خرگه كن و بر شاه نگر !
غنچهء دل ، چو شكفتن گيرد * در وى آفاق نهفتن گيرد
عالَم و عالَميان در وى گُم * همچو يك قطرهء نم در قلزم
تن به جان زنده و جان زنده به دل * نيست هرجانور ارزنده به دل
زنده بودن به دل ، از محرمى است * اين هنر خاصيتِ آدمى است
اينكه در پهلوى چپ مىبينى * بِه ، اگر پهلو ازو درچينى
راستى جوى ! كه در پهلويش * دل و جان زنده شود از بويش
دل ، شود زنده ز بىخويشتنى * نه بر پُر مكرى و بسيار فنى
بِه ، اگر حاصل خود را سوزى * كه به تحصيل ، چراغ افروزى
به چراغى چه شوى روى به راه * كه كند دودِ وِيَت خانه سياه .
( سبحة الابرار جامى )
هامش
( 1 ) . متأثر از مثنوى مولوى است كه گويد :ليك ، گفتم ناس من ، نسناس نى * ناس ، غير جان اشناس نى( مثنوى مولوى - دفتر چهارم )