2437 - عزّه
مروى است : « عزّه » نزد « عبد الملك » رفته ، عبد الملك از وى پرسيد : تويى عزّه ؟ گفت : من عزّه بنت جميلم . گفت : قول « كثير » را كه گفته :
لقد زعمت أنّي تغيرت بعدها * و من ذا الذي يا عزّ لا يتغير
تغير جسمي و الخليقة كالتي * عهدت و لم يخبر بسرّك مخبر
* * * همانا گمان كرد كه بعد از او من عوض شدهام و چهكسى است اى عزّه ! كه عوض نشود و تغيير نكند . بدنم تغيير كرده و عوض شده است ولى اخلاق من همانطور كه با تو عهد بسته بودم مىباشد و هيچكس از راز ميان من و تو خبردار نشد .
در خاطر دارى ؟ عزّه گفت : آن را ندانم ليكن اين ابيات را كه گفته :
كأنّي انادي صخرة حين أدبرت * من الصم تمشى بها العصم زلت
صفوح فما تلقاك الا بنجلة * فمن مل منها ذلك النجل ملت
* * * گويى دارم با سنگ خارايى صحبت مىكنم وقتى به من پشت كرد و رفت و پاكدامنى و عصمت دچار لغزش شده است آنهنگام كه در حال سكوت خرامان مىرود . و زنى است روىگرداننده و بازدارنده كه همواره با بخل برخورد مىنمايد پس هركه از وصالش و دوستيش ملول و خسته شود او هم ملول مىشود و بازمىگردد .
عزّه گفت : يك بوسهاش وعده كردهام . عاتكه گفت : خداى را وعده بهجاى آر كه گناهش بر من .
2438 - چارهء پيرى
كرد پيرى - عمر او هشتاد سال - * از حكيمى حال ضعف خود سؤال
گفت : دندانم ز خوردن گشته سست * نايد از وى شغلِ خاييدن درست
منّتى باشد ز تو بر جان من * گر برى اين سستى از دندان من
گفت با او پير دانشور حكيم * كاى دلت از محنت پيرى دو نيم
چاره ضعفِ پس از هشتاد سال * جز جوانى نيست . وين باشد مُحال
رشتهء دندانِ تو گردد قوى * گر ازين هشتاد ، چل واپس روى