تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 960

مساهمون:

ص٩٦٠
گفت ليلى را خليفه كان تويى * كز تو مجنون شد پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت : خامش ! چون تو مجنون نيستى
( مثنوى مولوى ) * « حسن دهلوى » اين مضمون را در يكى از غزل‌هايش آورده است :
مرد نيى ، گر همه‌دل ، خون نيى * لاف محبت چه زنى ؟ چون نيى بوالهوسى گفت به ليلى به طنز * رو ! كه چنين قابل و موزون نيى ليلى ازين حال بخنديد و گفت : * با تو چه گويم ؟ كه تو مجنون نيى اى حسن ! احوال تو ديگر شده‌ست * آنچه تو اوّل بُدى ، اكنون نيى

2445 - اهل توحيد

آن‌ها كه ربودهء الستند * از عهد الست باز ، مستند تا شربت بيخودى چشيدند * از بيم و اميد ، باز رستند چالاك شدند پس به يك گام * از جوى حُدوث ، باز جستند اندر طلب مقامِ اصلى * دل در ازل و ابد نبستند فانى ز خود و به دوست ، باقى * اين طُرفه كه نيستند و هستند اين طايفه‌اند اهل توحيد * باقى ، همه خويشتن پرستند
( يكى از شاعران پارسىگوى )

2446 - عقرب طرّه

غزال له وجه ينال به المنى * يرى الفرض كل الفرض قتل صديقه فإن هو لم يكفف عقارب صدغه * فقولوا له يسمع بترياق ريقه
( الصاحب ) * * * غزالى است كه با چهره خويش به هرآرزويى دست مىيابد و در هرحالت كه فرض كنى عاشق خويش را به هلاكت مىاندازد ، پس اگر با طرّه عقرب‌گون خويش ، عاشق را كفايت نكرد ، او را بگوييد از ترياك كام خويش عاشقش را به كشتن دهد .