نازل شود ؛ ازاينرو آن را « هوى » گويند كه از هوى يهوى مشتق است به معنى سقوط و چونكه به دانهء دل كه منبع حيات است متصل مىشود ، آن را « عشق » نامند ؛ با حيات در جميع اجزاى بدن سارى شده در هرجزوى از اجزا صورت محبوب منقّش گردد ؛ چنانچه از « منصور حلاج » مروى است : چون دو پا و دو دست وى را قطع مىكردند در موضع خون « اللّه » ترسيم مىيافت :
ما قدّ لي عضو و لا مفصل * إلّا و فيه لكم ذكر
* * * هيچ اندام و مفصلى را از من نبريدند مگر اينكه در او براى شما ياد و ذكرى هست .
و همچنين از زليخا مروى است : روزى قصد فصد كرد ، هر قطرهاى كه بر زمين مىافتاد نقش يوسف بود .
شنيدستم كه روزى كرد ليلى * به قصد فصد ، سوى نيش ميلى
چو زد ليلى به حَى نيش از پى خون * به هامون رفت خون از دست مجنون
( جامى )
2428 - رهتوشه
مولعى جاريه داشت . چنان آتش عشقش در دل اشتعال يافته كه امور معاش و معاد را بهكلى از دست داده بود . يكى از حكما وى را گفت : چه شد كه نفس خسيس را بر عقل نفيس غلبه دادهاى ؛ مگر تو را شكى در فراق جاريه هست ؟ گفت : نه . گفت : پس چنان پندار كه صعوبت فراق امروز حاصل شود ، از وى دورى كن و خاطر خود را تسلّى بخش كه آخرت را زاد راهى داشته باشى .
2429 - ذكر و مذكور
شخصى را بر يكى گذار افتاد ؛ از لبهاى وى استنباط نمود چيزى مىخواند . از وى پرسيد : چه مىگويى ؟ گفت : ذكر حق . گفت : به ذكر مشغولى و غافلى از مذكور .
2430 - بىمونس و راهنما
زنى عرب در موقف عرفه دعا مىكرد و مىگفت : « سبحانك ما اضيق الطريق على من لم تكن دليله و اوحشه على من لم تكن أنيسه ؟ » خدايا ! راه چه سخت است بر كسىكه تو