تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١

2418 - يكدلى

عاشقى را گفتند : دعايت را اگر مستجاب شود در چه مصروف دارى ؟ گفت : در حبّ محبوب تا كه دلم با دلش پنهان و آشكار يكى گردد .

2419 - بىنيازى

يكى از ملوك ، « اقليدس » را خواند ، وى در جواب گفت : آن‌چه تو را از آمدن به نزد من مانع شده ، مرا نيز از آمدن به نزد تو مانع است .

2420 - بلاى محبّت

يكى حضرت يوسف عليه السّلام را گفت : محبّت من با تو بىشمار است . يوسف گفت : از محبّت پدر در چاه شدم و از محبّت زليخا در زندان . هربلايى كه به من رسيده از محبّت بوده .

2421 - استخفاف

استخفاف سلطان و عالم و صدّيق را نشايد ؛ چه استخفاف سلطان ، دنيا را ضرر و استخفاف عالم ، دين را شرر و استخفاف صدّيق ، مروّت را از دست دهد .

2422 - سوختن و ساختن

در بزم تو اى شمع ! منم زار و اسير * در كشتن من هيچ ندارى تقصير با غير سخنى كنى ، كه : از رشك بسوز ! * سويم نكنى نگه ، كه : از غصّه بمير !
( شيخ بهايى )

2423 - مسبب شراب

رويت كه ز باده لاله مىرويد ازو * وز تاب شراب ، ژاله مىرويد ازو دستى كه پياله‌اى ز دست تو گرفت * گر خاك شود ، پياله مىرويد ازو
( شيخ بهايى )