2408 - رحم و انصاف
اى تازهگل بنازپروردهء من * وى آفت جان بر لبآوردهء من
خواهم كه تو را خداى رحمى بدهد * تا بگذرى از گناه ناكردهء من
( قاسم بيگ حالتى )
2409 - سرمست
زاهد بودم ، ترانهگويم كردى * سرگشتهء بزم و بادهجويم كردى
سجادهنشين باوقارى بودم * بازيچهء كودكان كويم كردى
( قاسم بيك حالتى )
2410 - و اصل
در كوى خودت مسكن و مأوا دادى * در بزم وصال خود ، مرا جا دادى
القصّه ! به صد كرشمه و ناز ، مرا * عاشق كردىّ و سر به صحرا دادى
( قاسم بيگ حالتى )
2411 - پادشاهى عشق
حديث عقل ، در ايّام پادشاهىِ عشق * چنان شدست كه فرمانِ حاكم معزول
( سعدى )
2412 - پند عابد
هشام ، به يكى از عابدين گفت : مرا پندى ده ! عابد گفت :
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ .
« 1 » هشام گفت : اين كسى راست كه پيمانه و ميزان را كمتر دهد . عابد گفت : حال آنكه پيمانه و ميزان را ببرد ، بايد چسان باشد ؟ و هشام سخت گريست .
هامش
( 1 ) . سورهء مطففين ، آيهء 1 . ( واى بر كمفروشان . )