تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 940

مساهمون:

ص٩٤٠
عدم غنا و وجود فقر است ، به دو گفت : اى فلان ! خويشتن را به درجهء عليا از توانگرى تصوّر كن و با هزار كشتى پر از مال و متاع نفيس بر روى دريا به رسم تجارت روان‌شده گير و دريا را باد مخالف شورانيده و مال و نفس را بر شرف هلاك انگار ! هرآيينه در چنين اوقات ، رضاى تو بر نجات نفس و هلاك اموال مقصور بودى و هم‌چنين اگر ملك عظيمى در تصرّف تو بودى و دشمن غالب ، تو را با لشكر احاطه نمودى ، نجات تو بر هلاك ولايت و سلامت نفس تو موقوف گشتى . پس ، چنين انگار كه آن تاجر از تشويش دريا رسته‌اى و يا آن مالك ملك از دست رفته‌اى . مرد از سخنان وى آرامش يافت .

2380 - تير مرگ

حكيمى گفته : مرگ ، چونان تيرى است كه به قصد تو آيد و عمر تو ، فاصلهء مسير آن است .

2381 - در چرخش زمانه

واعظى گفته : در اين روزگار كه چونان پرندگان همى گذرد ، بهر آخرتتان كارى سازيد . نيز شب و روز بر شما عمل همى كنند ، شما نيز بر آن‌ها عمل كنيد .

2382 - عشق جوانى

يا نديمي قم بليلي * و اسقني واسق النداما خلني أسهر ليلي * ودع الناس نياما أسقياني و هد * الرعد قد أبكى الغماما في أوان كشف الورد * عن الوجه اللثاما أيها المصغي إلى ال * زهاد دع عنك السلاما فزبها من قبل أن * يجعلك الدهر عظاما قل لمن غيّر أهل * الحبّ بالحبّ و لاما لا عرفت الحب هيهات * و لا ذقت الغراما لا تلمني في غلام * أودع القلب تماما فبداء الحب كم من * سيّد أضحى غلاما
( سعدى )