* * * چشم او همراه چشم گريان هجران ديده و حسرتبار من نگريست ، ليكن برق گونههايش آنچه را بر من رفته است بازگو كرد .
136 - عقل و عشق
مرضي من مريضه الأجفان * علّلاني بذكرها علّلاني
شدت الورق في الرياض و ناحت * شجر هذا الحمام مما شجاني
يا خليلى عرّجا بعناني * لأرى رسم دارها بعياني
و إذا ما بلغتما الدار حطّا * و لها صاحباي فلتبكيان
و قفا بي على الطول قليلا * نتباكى اوابك مما دهانى
لو ترانا براته نتعاطى * أكؤسا للهوى بخير بنان
و الهوى بنينا يسوق حديثا * طيبا مطربا به غير لسان
لرأيتم ما يذهل العقل فيه * يمن و الشام معتنقان
كذب الشاعر الذي قال قبلي * و بأحجار عقله قدر رماني
أيها المنكح الثريا سهيلا * عمرك اللّه كيف يلتقيان
هي شامية إذا ما استهلت * و سهيل إذا استهل يماني
( جمال العارفين « شيخ محى الدّين عربى » )
* * * بيمارى من از آن بيمار چشم است ، در ياد او مرا همراهى كنيد . قمرى باغ ناله سرداد و مرا درد خويش افزود . اى دوستان من ! افسار من را به سوى او بكشيد ، تا نقش منزلگاه او را به ديده بنگرم و چون به سراى او رسيديد ، اطراق كنيد و همراه با من در آنجا گريه كنيد و اندكى بر آثار آن بايستيد تا با هم بناليم و يا به تنهايى بر سرانجام خويش بگريم . اگر مردمان آن ديار ما را ببينند كه جامهاى عشق را سرخوشانه سر مىكشيم و عشق ميان ما سخنى نيكو راند كه بىزبان گفته شود . آنگاه خواهى ديد آنچه كه عقل را مىبرد يمن و شام را در معانقه مىآورد . آن شاعرى قبلا با من سخن گفت و به سنگ عقل مرا زد ، به دروغ گفت : اى كسى كه ثريّا و سهيل را كنار هم مىپندارى ، چگونه آن دو به هم خواهند رسيد ؛ و من پاسخ مىدهم او در شام هلال را جستجو مىكند و سهيل نيز در يمن هلال را مىجويد .