كه خوردن با گريه مثل خوردن با خنده نيست .
1817 - حقيقت عشق
عارفى گفته : اگر عشق راست باشد ، از عاشق و عشقش چيزى نماند .
1818 - راضى به دنيا
يكى بر عارفى گذشت كه نمك بر برگ كاهى مىپاشيد و مىخورد . وى را گفت : با اين همه وفور نعمت كه در دنياست ، چرا به اين اطعمهء بد راضى شدهاى ؟ عارف گفت : هستند كه از من به بدتر از اين راضى شدهاند . گفت : كيستند ؟ گفت : آنان كه در عوض آخرت ، به دنيا راضىاند .
1819 - دزد آشكار و نهان
ديوجانوس حكيم بر يكى از سپاه ملك گذشت كه دزدى را آزار مىداد . گفت : ببينيد كه دزد ظاهرى ، دزد نهانى را تأديب كند .
1820 - آرامش دل
« ذو النون مصرى » گفته : روزى به صحراى كنعان شدم . هنگامى كه به بالاى وادى رسيدم ، سايهاى ديدم پيش مىآمد و مىگفت :
وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ
« 1 » و مىگريست . هنگامى كه نزديك شدم ، ديدمش زنى است جبّهاى بر تن و مشكى بر دست ، بىآنكه از ديدار من ترسد ، گفت : تو كيستى ؟ گفتم : مردى غريبم . گفت : اى فلان ، مگر با خدا غربتى هست ؟
سخنش مرا به گريه انداخت . گفت : چه چيزى به گريهات انداخت ؟ گفتم : رسيدن دارو به دملى كه نيك رسيده است و داروى به هنگام ، به نجاتش آمد . گفت : اگر راست گويى ، ز چه رو گريستى ؟
گفتم : خداوند بيامرزادت ! مگر صادق نبايد گريد ؟ گفت : نه ، گفتم : چرا ؟ گفت : زيرا گريه ، دل را آرامش دهد . ذو النون گفت : به خدا من از گفتار او به حيرت اندر ماندم .
هامش
( 1 ) . سورهء زمر ، آيهء 47 . ( . . . و از خدا برايشان چيزهايى آشكار مىشود كه [ هرگز ] حسابشان را نمىكردند . )