مىتوانى از آنها براى خوبى به ديگران استفاده كن .
و مخفى نيست كه اين شعر از قصيدهء « طرفة بن عبد » كه بر كعبه آويزان بود ، گرفته شده است :
لعمرك ما الأيام الامعارة * فما اسطعت من معروفها فتزود
* * * قسم به جان تو كه روزگاران همگى عاريتى است پس هرچه مىتوانى از نيكهاى آن بهره و زاد و توشه جمع كن .
و نيز « عبدوة بن طيب » سروده :
فما كان قيس هلكه هلك واحد * و لكنه بنيان قوم تهدما
* * * پس مردن و ارتحال « قيس » از بين رفتن يك نفر نبود ؛ بلكه ساختار و بنياد و ريشه قومى بود كه فرو ريخت .
كه از اين شعر « امرىء القيس » اخذ شده است :
فلو أنها نفس تموت شريتها * و لكنها نفس تساقط أنفسا
* * * پس همانا اگر يك نفس بود آن را مىخريدم بلكه جانى بود كه با آن جانهاى زيادى از بين رفتند .
و نيز اين شعر « جرير » :
فلو كان الخلود بفضل مال * على قوم لكان لنا الخلود
* * * اگر جاودانى به زيادت مال بر قوم و قبيله بود ، پس همانا ما جاويدان و هميشگى هستيم .
كه از اين ترانهء « زهير » كه ورد زبانهاست گرفته شده است :
فلو كان حمد يخله ( يخلد خ ل ) المرء لم يمت * و لكن حمد المرء غير مخلد
* * * اگر ستايش و تمجيد انسان او را هميشگى مىنمود پس او هرگز نمرده است و لكن ستايش هيچگاه كسى را جاودانه نمىنمايد .
و نيز « شماخ » گفته است :
و امر ترجي النفس ليس بنافع * و آخر تخشي ضيره لا يضيرها
* * * هواى و هوس انسان به چيزى آرزو دارد كه هيچ نفعى براى او ندارد و از