إذا فتر جادت بالمدامع مقلتى * كذا عند لمع البرق ينهمر السحب
ألا يا نسيما هب من أرض حاجر * نشدتك هل سرب الحمى ذلك السرب
و هل شجرات بالاثيل انيقة * يروح و يغدوا مستظلا بها الركب
لحى اللّه قلبا لا يهيم صبابة * و صبا إلى تلك المنازل لا يصبو
( حاجزى )
* * * دانستيد من دوستدار و دلدادهء شما هستم ، پس مرا عذاب كرديد و عذاب شما گوارا و شيرين است . پس بين شببيدارى و چشم من دوستى ايجاد كرديد پس نه اشك من جارى مىشود و نه غصّهء من تمام مىشود . هرچه مىخواهيد بر من جفا كنيد ، چراكه شما دلدار من و مالك قلب من هستيد و هيچ جاى سرزنش و ملامت نيست . چه بسيار است دورى كه سبب رسيدن به وصل است ؛ همان گونه كه قبل از اين هم قوم و قبيله ما را جمع مىكرد و چه بسيار زنان كه صبحگاهان ، شوهردار بودند ، شب نشده بىكس و تنها شدند و تنها كارشان گريه و ناله است و قلب من كمتر از اشتياق آن زنان به شما نيست ؛ پس اى كاش من هم هميشه در غصّه و غم بودم و يا اصلا عشق و محبت آفريده نمىشد . مرا سرزنش مىكند درحالىكه گناه عشق ، برگردن اوست ، پس او بخشيده مىشود درحالىكه گناه ، فقط به من باقى مىماند . هرگاه بعد از هيجان آرام مىگيرم چشمهايم غرق اشك مىشود و سيلاب به راه مىاندازد ، همانطور كه بعد از رعد و برق آسمان ، ابرها سيلاب مىشود .
1083 - احوال عاشقى
اوّل شعرى كه « ابو نواس » در طفوليّت سروده :
حامل الهوى تعب * يستخفه الطرب
ان بكى يحق له * ليس ما به لعب
تضحكين لاهية * و المحب ينتحب
كلما انقضى سبب * منك جائني سبب
تعجبين من سقمي * صحتى هي العجب
( ابو نواس )
* * * عاشق ، همواره در رنج است و طرب ، او را سبك مىنمايد . اگر گريستن آغاز كند ،