* * * خمار عشق تو جامى پيش آورد و زمان مساعد است ؛ پس برخيز تا شمعى بيافروزيم و محفلى برپا كنيم . تا كى اسرار حال زار خود پنهان مىكنى ؟ پرده بيفكن و دمى آسوده باش .
1078 - شايسته نكوهش
لما نظر العذّال حالي بهتوا * في الحال و قالوا لوم هذا عنت
ما نعذله الان و لا تعرضه * من يسمع من يعقل من يلتفت
( حاجزى )
* * * هنگامى كه ملامتگران حال زار مرا ديدند ، حيران شدند و گفتند : نكوهش او ديگر شرمندگى دارد ، ديگر او را نكوهش نمىكنيم زيرا نكوهش كسى را شايد كه بشنود و عقلى داشته باشد و بفهمد .
1079 - پيمانشكنى
لما صد عن عهد وصالي حالا * لا يبرح دمع مقلتي هطالا
ادعوا بلساني يفعل اللّه به * قلبي و حشاشتى ينادي لالا
( حاجزى )
* * * از هنگامى كه پيمان وصال من را بريد ، اشك چشم من چون باران بهارى مىريزد ، به زبان مىگويم بر او نفرين باد و به قلب و دل مىگويم كه هرگز ! هرگز ! .
1080 - ديوانهء مى
يا عاذل كم تجور في العذل على * دعني و تهتكي فقد راق لدي
خذ حذرك و انصرف و دعني و الغي * ما أطيب ما يقال قد جن بمي
( حاجزى )
* * * اى ملامتگر ! چقدر مرا ملامت مىنمايى ؛ مرا رها كن ! پس روشن شد ديدگانم به