سائلى گفت : اى بزرگ راز جوى * اين چه جاى توست آخر باز گوى ؟
گفت : اين قومند چون تردامنان * در ره دنيا نه مردان ، نه زنان
من چو ايشانم ، ولى در راه دين * نه زنم نه مرد در دين ، آه از اين
گم شدم در ناجوانمردى خويش * شرم مىدارم من از مردىِّ خويش
هركه جان خويش را آگاه كرد * ريش خود دستار خوان راه كرد
هم چو مردان ذِلّ خود كرد اختيار * كرد بر افتادگان عزّت نثار
گر تو بيش آيى ز مورى در نظر * خويشتن را از بتى باشى بتر
مدح و ذمّت گر تفاوت مىكند * بتگرى باشى كه او بت مىكند
گر تو حق را بندهاى ، بتگر مباش * ور تو مرد ايزدى ، آذر مباش
نيست ممكن در ميان خاص و عام * از مقام بندگى برتر مقام
بندگى كن بيش از اين دعوى مجوى * مرد حق شو ، عزّت از عُزّى مجوى
چون تو را صد بت بود در زير دلق * چون نمايى خويش را صوفى به خلق ؟
اى مخنّث ! جامهء مردان مدار ! * خويش را زين بيش سرگردان مدار !
( شيخ عطار نيشابورى ، منطق الطير ، مقاله بيستم )
21 - ترك دنيا
« ابو ربيع زاهد » به « داوود طايى » از بزرگان مشايخ كبار گفت : مرا پندى ده . گفت : دنيا را سراسر روزه بدار و در آخرت افطار كن ! از مردمان بگريز چنانكه از شير مىگريزى !
22 - روزگار خاموشى
صاحبدلى مىگفت : اى ياران باصفا ! اين روزگار ، زمان سكوت و هنگامهء گوشهگيرى و ياد ذكر خداوند جاودان است .
23 - منّت سلام
« فضيل » « 1 » گفت : آنكه به من برسد و به من سلام نكند ، بر من منّتى دارد .
هامش
( 1 ) . ابو على فضيل بن عياض بن مسعود اليربوعى خراسانى ، متوفى در سنه 187 .