رحل اقامت افكنده است . پرسيدند : با آنان چه گفتى ؟ گفت : از آنان پرسيدم چه زمان بار سفر مىبنديد ؟ جواب دادند : هر وقت شما هم به اين منزل بياييد .
17 - در خلوت شب
يكى از اهل كمال مىگفت : آنگاه كه شب را در پيشرو مىبينم ، خشنود مىشوم و با خود گويم با پروردگار خويش خلوت مىكنم . و آن هنگام كه صبح را نزديك مىبينم ، از فرط ناخشنودى ديدار كسانى كه مرا از ديدار پروردگارم باز مىدارند ، هراسان مىشوم .
18 - در وصف عقل
عقل جز وى ، عقل را بدنام كرد * كام دنيا مَرد را ناكام كرد
چون ملايك گوى « لا عِلمَ لَنا » * تا بگيرد دست تو عَلمتَنا
دل ز دانشها بشستند اين فريق * زان كه اين دانش نداند اين طريق
دانشى بايد كه اصلش زان سر است * زان كه هر فرعى به اصلش رهبر است
پس چرا علمى بياموزى به مرد * كش ببايد سينه را زان پاك كرد
گر درين مكتب ندانى تو هجى * همچو احمد پرّى از نور جحى
گر نباشى نامدار اندر بلاد * گم نئى و اللّه اعلم بالعباد
( مثنوى مولوى ، دفتر پنجم )
19 - آرامش الهى
« هرم بن حيّان » گويد : به نزد « اويس قرنى » رفتم ، از من پرسيد : چه چيز تو را بدين جا آورده است ؟ گفتم : آمدهام تا در نزد تو و با وجود تو ، آرام گيرم . اويس گفت : هرگز نديدم كسى را كه پروردگارش را بشناسد و با ديگرى آرام گيرد .
20 - مقام بندگى
گم شد از بغداد شبلى چند گاه * كس به سوى او كجا مىبرد راه ؟
باز جستندش ز هر موضع بسى * در مخنّث خانهاى ديدش كسى
در ميان آن گروه بىادب * چشم تر بنشسته بود و خشك لب