11 - مقابله با نفس
بزرگى گويد : اگر نفس تو ، از اوامرت نافرمانى كرد ، تو هم در اميالش او را پيروى مكن !
12 - در وصف جان و تن
جان ز هجر عرش اندر فاقهاى * تن ز عشق خاربن ، چون ناقهاى
جان گشايد سوى بالا بالها * تن ، زده اندر زمين چنگالها
اين دو همره يكدگر را راهزن * گمره آن جان ، كو فرو ماند ز تن
همچو مجنونند و چون ناقهش يقين * مىكشد آن پيش و اين واپس به كين
ميل مجنون ، پيش آن ليلى روان * ميل ناقه پس پىِ كُره دوان
يك دم ار مجنون ز خود غافل شدى * ناقه گرديدى و واپس آمدى
گفت : اى ناقه ، چو هردو عاشقيم * ما دو ضد و همره نالايقيم
تا تو باشى با من اى مرده وطن * بس ز ليلى دور ماند جان من
روزگارم رفت زين گون حالها * همچو تيه قوم موسى سالها
راه نزديك و بماندم سخت دير * سير گشتم زين سوارى ، سير ، سير
سرنگون خود را ز اشتر درفكند * گفت : سوزيدم ز غم تا چند ؟ چند ؟
آنچنان افكند خود را سوى پست * كز فتادن از قضا پايش شكست
پاى خود بربست و گفتا : گو شوم * در خم چوگانش غلتان مىروم
زين كند نفرين حكيم خوش دهن * بر سوارى كو فرو نايد ز تن
عشق مولى كى كم از ليلى بود ؟ * گوى گشتن بهر او ، اولى بود
گوى شو ، مىگرد بر پهلوى صدق * غَلت غَلتان در خم چوگان عشق
لنگ و لوك و خفته شكل و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب
( مثنوى معنوى ، دفتر چهارم )
13 - درمان بيمارى نفس
يكى از « ابدال » « 1 » گويد : در بلاد مغرب ، بر طبيبى گذر كردم ، بيمارانى در نزد وى بودند و او
هامش
( 1 ) . ابدال : گروهى از مردان حق كه صفات زشت بشرى را به اوصاف نيك الهى تبديل كردهاند .