كين روا باشد مرا من مضطرم * حق نگيرد عاجزى را از كرم
خود گرفتستت ، تو چون كفتار كور * اين گرفتن را نبينى از غرور
مىگوند اينجايگه گفتار نيست * از برون جوييد كاندر غار نيست
اين همى گويند و بندش مىنهند * او همى گويد ز من كى آگهند ؟
گر ز من آگاه بودى اين عدو * كى ندا كردى كه اين كفتار كو ؟
( مثنوى معنوى )
583 - آه صاحب درد
به يكى از صوفيّه گفتند : چگونه هرگاه تكلّم مىكنى ، هركس صوت تو را بشنود ؛ گريه سر مىكند ، ولى از سخنان واعظ شهر ، كسى را آب به چشم نمىآيد ؟ گفت : نالهء زن و فرزند مرده ، چون نالهكنندگان مزدور نيست .
« عارف رومى » اين مضمون را در مثنوى منظوم ساخته ؛
گر بود در ماتمى صد نوحهگر * آه صاحب درد باشد كارگر
و « همايون » نيز قريب به همين مضمون گفته است :
ممتاز بود نالهام از نالهء عشاق * چون آه مصيبتزده در حلقهء ماتم
584 - خودشناسى
زين جهان تا آن جهان بسيار نيست * در ميانه جز دمى ديوار نيست
هر كبوتر مىپرد از جانبى * ما كبوتر جانب بىجانبى
ما نه مرغان هوا ، نه خانگى * دانهء ما دانهء بىدانگى
زان فراخ آمد چنان روزىِ ما * كه دريدن شد قبا دوزى ما
( مثنوى معنوى )
585 - نقصان عقل
اذكرونى اگر نفرمودى * زَهرهء نام او كه را بودى
به قياسات عقل يونانى * نرسد كس به ذوق ايمانى
عقل خود كيست تا به منطق رأى * ره برد با جناب پاك خداى ؟ !