تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
مأمور و در يافتن او مبالغه و تأكيدات بليغ نمود . « ابى عثمان » كه دوباره عازم شد ، ديگر در قيد ملامت نبوده تا اين‌كه پرسان پرسان ، منزل « شيخ يوسف » را كه نزديك خانهء خمار بود ، يافته و به خدمت او مشرّف شد . ديد كه در يك پهلو پسرى را كه يوسف‌صفتان ، دل از دست دادهء حسن خداداد او بودند ، نشانده و در پهلوى ديگر ، شيشهء مملوى را كه شيشهء شراب تصوّر مىشد ، گذاشته است . از او پرسيد كه خانهء شيخ نزديك خانهء خمار چرا و اين پسر كيست و شيشهء شراب را كه در پهلو نشانده ، از چه روست ؟ گفت : اين خانه ، از يكى از همسايگان ما بود . حاكم جابر ستمكارى داشتيم ، آن را غصب كرده به خانهء خمار بدل ساخت . اين پسر را هم كه مشاهده مىكنى ، فرزند صلبى من و اين شيشه نيز سركه است . « ابى عثمان » گفت : پس نفس خود را از چه رو در مقام تهمت انداخته‌اى ؟ گفت : از اين راه كه مبادا از جمله امينانم شمارند و كنيزك خويش را به وديعه به من سپارند كه شيفتهء حسن او شوم . شيخ « ابى عثمان » در حال از مقصود شيخ خود آگاهى يافته ، به حال خود گريستن آغاز نمود .

593 - سرّ گفتار

« اوحدى » شصت سال سختى ديد * تا شبى روى نيك‌بختى ديد سال‌ها چون فلك به سر گشتم * تا فلك‌وار ديده‌ور گشتم از برون در ميان بازارم * وز درون خلوتى است با يارم كس نداند جمال سلوت من * ره ندارد كس به خلوت من سِرّ گفتار ما مجازى نيست * باز كن ديده كاين به بازى نيست
( اوحدى مراغه‌اى )

594 - خلف وعده

يكى به شخصى كه تأخير در وعده كرده چنين نوشت :
أبا احمد لست بالمنصف * إذا قلت قولا فلم لا تفي ؟ فانجز لنا كلما قد وعدت * و الا أخذت و ادخلت في
( ناشناس ) * * * اى ابا احمد تو منصف نيستى ، چرا به قولى كه مىدهى وفا نمىكنى ؟ از اين پس