582 - در حضور صاحبدلان
اين ز ابراهيم ادهم آمده است * كو ز راهى بر لب دريا نشست
دلق خود مىدوخت آن سلطان جان * يك اميرى آمد آنجا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود * شيخ را بشناخت ، سجده كرد زود
خيره شد در شيخ و اندر دلق او * كه چه سان گشته است خُلق و خَلق او
ترك كرده ملك هفت اقليم را * مىزند بر دلق ، سوزن چون گدا
شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است و دلها بيشهاش
دل نگه داريد اى بىحاصلان ! * در حضور حضرت صاحبدلان
شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهى اللهئى * سوزن زر در لب هر ماهىاى
سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق
رو به دو كرد و بگفتش اى امير ! * اينچنين به يا چنان ملك حقير
اين نشان ظاهر است ، اين هيچ نيست * گر به باطن در روى دانى كه چيست ؟
سوى شهر از باغ شاخى آورند ! * باغ و بستان را كجا آنجا برند ؟
خاصه باغى كين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است و دنيا جمله پوست
برنمىدارى سوى آن باغ گام * بوى آن درياب و كن دفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود
پنج حس با يكدگر پيوستهاند * رسته اين هر پنج از شاخى بلند
چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد
چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو برجهند
گوسفندان حواست را بران ! * در چراى « اخرج المرعى » چران
تا در آنجا سنبل و ريحان خورند * تا به گلزار حقايق پى برند
اى ز دنيا شسته رو در چيستى ؟ * در نزاع و در حسد با كيستى ؟
كى از آن باغت رسد بويى به دل * تا به كى چون خر بمانى پا به گل
چون خرى در گل فتد از گام تيز * دم به دم جنبد براى عزم خيز
حس تو از حس خر كمتر بُد است * كه دل تو زين وحلها برنجست
در وحل ، تأويلها در مىتنى * چون نمىخواهى كزان دل بركنى