سأجعل روحي و روح النديم * فداها و أرواح كل الورى
( حاجزى )
* * * جوانسالى به نزد من آمد و كوتاهى نكرده باده به گردش آورد و بشارت نمود . و چه نيكوست آهوبچهاى كه مست او شدم ، قبل از آنكه مرا باده بخوراند . غزالى كه از مژه در قلبها تير انداخته و خدا را كه چه عاشقانى را شب بيدار نگه داشته است . همنشينان من ! پيالههاى گران برگيريد كه مؤذن اذان را شروع كرد و از آن دختران راهبه پر كنيد كه وصفشان به نگارش نيايد . همانا كه ملامتم كردند و شوق من از ملامت ملامتگران زياده شود . سرزنشگر گفت : آيا منكر مىنوشى ؟ گفتم : آرى ، ناشناختهاى مىنوشم . و سرزنش تو بر خودت باد كه من در مى ، چيزى مىبينم كه تو نبينى . آن مى ، كه روح من و همنشين و همهء عالميان فداى او باد .
509 - شايستهترين ! !
يكى گفته : خدا رحمت كند كسى را كه آنچه بين دو كف اوست ، رها سازد و آنچه را بين دو فك اوست ، حبس نمايد .
« بستى » نيز به اين مضمون چنين سروده است :
تكلم و سدد ما استطعت و إنما * كلامك حي و السكوت جماد
فان لم تجد قولا سديدا تقوله * فصمتك عن غير السديد سداد
* * * سخن بگو و شايسته بگو ! زيرا كلام تو ، حيات و خاموشى تو چون سنگ جامد است .
اگر سخن شايسته نيافتى ، خاموشى تو از ناشايسته سخن گفتن ، شايستهتر است .
510 - در حسرت روزگار
بقيت غداة النوى حائرا * و قد حان ممن أحب الرحيل
فكم تبق لي دمعة في الجفون * الا غدت فوق خدي تسيل
فقال نصيح من القوم لي * و قد كاد يقضي علي العويل
ترفق بدمعك لا تفنه * فبين يديك بكاء طويل
( ابو ايوب سليمان بن المنصور )