440 - اشك محبوس
خاض العواذل في حديث مدامعي * لما جرى كالبحر سرعة سيره
فحبسته لأصون سرّ هواكم * حتى يخوضوا في حديث غيره
( ابن حجر عسقلانى )
* * * سرزنشكنندگان در درياى اشك من ، به غوّاصى پرداختند و من براى آنكه ايشان به ديگرى مشغول شوند ، اشكم را محبوس كردم .
441 - در جنبش تب
« ابن نبيه » به نزد « صاحب صفى الدّين » رفته ، ديد كه « تب قشعريره » « 1 » دارد ، گفت :
تبا لحماك التي * أضنت فؤادي و لها
هل قد سألت حاجة * فانت تهتز لها
* * * بدا به گرماى تب تو ! كه قلب عاشق من را آزار داده است ، آيا تب از تو چيزى خواسته است ، كه اينچنين به جنبش افتادهاى ؟
442 - اصالت شمع
و ذي هيف زارني ليلة * فأضحى به الهم في معزل
فمالت لتقبيله شمعة * و لم تخش من ذلك المحفل
فقلت لصحبي و قد حكمت * صوارم لحظيه في مقتلي
اتدرون شمعتنا لم هوت * لتقبيل ذا الرشاء الأكحل
درت أن ريقته شهدة * فحنت إلى إلفها الأول
( علامه حلّى )
* * * آن نازنين اندام ، شبى به ديدارم آمد و مرا از اندوه و غم دور ساخت . پس آنگاه شمعى براى بوسه زدن به او خم شد و از محفليان به خود بيم راه نداد .
چون تير مژگان وى به قتلم سر برافراشت ، ياران را گفتم : آيا مىدانيد چرا شمع
هامش
( 1 ) . تب قشعريره : تب و لرز