447 - مالك و زارع ؟ !
أنبت وردا ناضرا ناظري * في و جنة كالقمر الطالع
فلم منعتم شفتي لثمة * و الحق أنّ الزرع للزارع
( شيخ بهايى )
* * * با نگاه من در چهرهء ماهنشان وى ، غنچهاى روييد ؛ پس چرا من را از بوسيدن آن منع مىكنيد ؟ مگر نگفتهاند كه زراعت از آن زارع است .
پدر شيخ بهايى - طاب ثراه - اين شعر را در جواب شعر پيشين سروده است :
لأنّ أهل الحب في حبنا * عبيدنا في شرعنا الواسع
و العبد لا ملك له عندنا * فزرعه للسيد المانع
* * * زيرا عاشقان نزد ما ، بندگانى محسوب مىشوند ، و بنده مالك چيزى نيست ، پس كاشتهء او نيز براى مالك آن بنده است .
448 - جفاى يار
بيش از اين ، بدعهد و پيمانى مكن ! * با سبكروحان ، گران جانى مكن !
غمزه را گو ، خون عشّاقان مريز ! * ملك زان تست ، ويرانى مكن !
با ضعيفان آنچه در گنجد مگو ! * با اسيران هرچه بتوانى مكن !
بيش از اين جور و جفا و سركشى * حال مسكينان چو مىدانى مكن
ور كنى با ديگران جور و جفا * با « عبيد اللّه زاكانى » مكن
( عبيد زاكانى )
449 - در قصاص چشم و دل
يا سيدي إن جرى من مدمعي و دمي * للعين و القلب مسفوح و مسفوك
لا تخش من قود يقتص منك به * فالعين جارية و القلب مملوك
( صدر الدّين بن وكيل )
* * * مولاى من ! اگر خون و اشك من روان است ، از قصاص چشم و قلب پاره پاره و