تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢

447 - مالك و زارع ؟ !

أنبت وردا ناضرا ناظري * في و جنة كالقمر الطالع فلم منعتم شفتي لثمة * و الحق أنّ الزرع للزارع
( شيخ بهايى ) * * * با نگاه من در چهرهء ماه‌نشان وى ، غنچه‌اى روييد ؛ پس چرا من را از بوسيدن آن منع مىكنيد ؟ مگر نگفته‌اند كه زراعت از آن زارع است . پدر شيخ بهايى - طاب ثراه - اين شعر را در جواب شعر پيشين سروده است :
لأنّ أهل الحب في حبنا * عبيدنا في شرعنا الواسع و العبد لا ملك له عندنا * فزرعه للسيد المانع
* * * زيرا عاشقان نزد ما ، بندگانى محسوب مىشوند ، و بنده مالك چيزى نيست ، پس كاشتهء او نيز براى مالك آن بنده است .

448 - جفاى يار

بيش از اين ، بدعهد و پيمانى مكن ! * با سبك‌روحان ، گران جانى مكن ! غمزه را گو ، خون عشّاقان مريز ! * ملك زان تست ، ويرانى مكن ! با ضعيفان آن‌چه در گنجد مگو ! * با اسيران هرچه بتوانى مكن ! بيش از اين جور و جفا و سركشى * حال مسكينان چو مىدانى مكن ور كنى با ديگران جور و جفا * با « عبيد اللّه زاكانى » مكن
( عبيد زاكانى )

449 - در قصاص چشم و دل

يا سيدي إن جرى من مدمعي و دمي * للعين و القلب مسفوح و مسفوك لا تخش من قود يقتص منك به * فالعين جارية و القلب مملوك
( صدر الدّين بن وكيل ) * * * مولاى من ! اگر خون و اشك من روان است ، از قصاص چشم و قلب پاره پاره و
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 192 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى