190 - فغان از چرخ زمانه
اى چرخ ! كه با مردم نادان يارى * هر لحظه بر اهل فضل ، غم مىبارى
پيوسته ز تو بر دل من بار غمى است * گويا كه ز اهل دانشم پندارى
( شيخ بهايى )
191 - گذران عمر
قد كنت لما كنت في غبطة * احب طول العمر حبّا كثير
و اليوم قد صرت لما حلّ بي * أحسد من مات بعمر قصير
( حاجزى )
* * * زمانى كه در لذّات سرگرم بودم طول عمر را براى خودم آرزو مىكردم و امروز ، زمانه چنانم از پاى درآورده است كه به كوتاه عمران حسودى مىكنم .
192 - درد بىدردى
كفر كافر را و دين ، ديندار را * ذرّهاى دردت دل « عطّار » را
ذرّهاى درد خدا در دل تو را * بهتر از هردو جهان حاصل تو را
هركه را اين درد نَبود ، مرد نيست * نيست درمان ، گر تو را اين درد نيست
خالقا ! بيچارهء كوى توام * سرنگون افتاده دل سوى توام
اى جهانى درد ، همراهم ز تو * درد ديگر وام مىخواهم ز تو
رنج ، اندر كوى تو رنجى خوش است * درد تو در قعر جان ، گنجى خوش است
دردِ تو بايد دلم را ! درد تو ! * ليك نى در خوردِ من ، در خوردِ تو !
درد چندانى كه دارى مىفرست ! * ليك ، دل را نيز يارى مىفرست
دل كجا بىياريت دردى كشد ؟ * كاين چنين دردى نه هر مردى كشد
( عطّار نيشابورى ، منطق الطّير )