را خواندند :
أمن أجل أعرابية حل أهلها * جنوب الحمى عيناك تبتدران
* * * آيا چشمان تو به خاطر يك دختر باديهنشين كه قوم او ، در جنوب « حما » ساكن شدهاند ، نگران است ؟
پس مأمون گفت : اين شعر را مناسبتى با كلام ملوك نيست ؛ محتمل است به نفس خود خطاب كرده باشد كه تو مرد شهرى چرا از براى باديهنشينى گريه مىكنى ؟
إسقني من سلاف ريقة سلمى * واسق هذا النديم كاسا عقارا
( وليد بن يزيد )
* * * از لعل شهد دهان « سلما » « 1 » به من بچشانيد و به اين نديم من جامى از مشروب كهنه بخورانيد .
آوردن لفظ « واسق » كه امر است و « نديم » كه خاص ملوك است ، دلالت بر قول ملوك مىكند .
183 - راه عشق
دل ، جز ره عشق تو نپويد هرگز * جز محنت و درد تو نجويد هرگز
صحراى دلم عشق تو شورستان كرد * تا مهر كسى دگر نرويد هرگز
* * *
در عشق ، هواى وصل جانان نكنم * هرگز گله از محنت هجران نكنم
سوزى خواهم ، كه سازگارش نبود * دردى خواهم ، كه يادِ درمان نكنم
( ناشناس )
184 - آخر كار
گر تو را دانش و گر نادانى است * آخر كارِ تو سرگردانى است
( عطار نيشابورى )
* * *
هامش
( 1 ) . از نامهاى عربى زنانه .