داستان خجسته و ماريه
پرىها براى مدت كوتاهى خجسته ، پسر پادشاهى به نام همايون فال را به نزد ماريه ، دختر پادشاهى به نام قاهره كه در قلعه جادوگرى زندانى شده بود ، مىبرند . جادوگر خجسته را به كبوتر و سپس به درخواست ماريه دوباره به انسان تبديل مىكند . خجسته در پى ماريه جوانى را مىبيند كه ماجراهاى زيادى داشته است . خجسته با اين جوان دوست مىشود . ماريه ، تايموس را بر سر راه قرار مىدهد ، و خجسته و دوستش او را پيدا مىكنند . خجسته با ماريه و دوستش با تايموسا ازدواج مىكنند .
داستان صالح خشت ريز و دختر قاضى
اين داستان ، واريانت ديگرى از
No 1 / 33
است .
جوان بيكارى از حرفه پدر خشت ريز خود خجالت مىكشيد و پس از مرگ پدر ، او در بغداد فقير شد . قاضى بغداد به او پيشنهاد كرد كه با دخترش كه طلاق گرفته بود ، ازدواج كند . آنها عاشق يكديگر شدند . صالح ، پدر خود را خواجه سليمان ناميد و قول داد كه چهل روز بعد پدر خيالى اش به سمت كاروان پرواز مىكند . هارون الرشيد در گردش شبانگاهى خود از اين موضوع عشق ميان آنها با خبر مىشود و اسباب ازدواج آنها را فراهم مىكند .
حكايت حجاج ظالم با كنيزك خود
موضوع با
No 1 / 29
أ مطابقت دارد . اما در اينجا شخص عاشق كنيزك ، تاجر پارچه است .
حكايت شاه سلجوق و شاهزاده داراب
داراب كه وزير و كنيزك پدرش پادشاه هند ( سلجوق ) به او افترا بسته بودند ، براى فرار از اعدام آواره بيابان مىشود . او سه قلندر را مىبيند ، يكى به او سورتمه ( قاليچه ) سليمان را مىدهد ، كه با آن انسان نامرئى مىشود ؛ دومى به او دعايى ياد مىدهد ، كه همه را به خواب فرو برد ، و سومى به داراب سفارش مىكند كه به سرانديب مىرود ، در آنجا ديوى به سوى او مىآيد و در حوادث با او همراه مىشود . داراب به صورت نامرئى به هند مىرود . زمانى كه مرئى مىشود ، مىخواهند او را اعدام كنند ، اما او همه را به خواب فرو مىبرد و پدر را توجيه مىكند . سلجوق از كار بيكار مىشود و داراب ازدواج مىكند و به سلطنت مىرسد .
داستان شاهزاده خورشيد با همراهى مادر خود
پادشاه هند دستور مىدهد زنش را بكشند . شاهزاده خورشيد مادرش را نجات مىدهد و به همراه او به شهر ديگر مىرود ، كه در آنجا چهل زنگى زندگى مىكنند . خورشيد سى و نه زنگى را مىكشد . اما مادرش عاشق يكى از آنها مىشود و به دستور او ، خورشيد به او رحم مىكند . اين زنگى مادر را اغوا مىكند ، تا خورشيد را به سفرهاى خطرناك بفرستد . در اين سفرها خورشيد دختر پادشاه يمن ، ناهيد را مىبيند . پس از آنكه از مكر مادرش با خبر مىشود ، مادر و آن زنگى را نابود مىكند و در آخر با ناهيد ازدواج مىكند .
داستان عالم آراى
ساكنان حرم پدر به دختر پادشاه ، عالمآراى تهمت فساد اخلاقى مىزنند . اسبى او را از اعدام نجات مىدهد . سپس با لباس مردانه ، عازم سفر و با شاهزادهاى آشنا مىشود ، كه اين شاهزاده شك مىكند او دختر است و نه مرد . عالمآراى با اين شاهزاده ازدواج مىكند و دوباره به او تهمت مىزنند و اسب او را نجات مىدهد . مشخص مىشود كه اسب ، پرىاى بوده است كه به شكل اسب در آمده بود . و عالمآراى در شهر جادويى ، بر هفت دريا حكومت مىكند . شوهر عالمآراى اتفاقى از واقعيت آگاه مىشود و به آنجا مىرود و عالمآراى به او پسرشان را كه پس از مشاجره به دنيا آمده بود ، نشان مىدهد .
داستان ملكه لعل بانو
پسر كوچ نشين بخارايى به نام صالح ، به مصر مىرود ، و در آنجا به طوراتفاقى دختر پادشاه به نام فرنگيس بانو را مىبيند و با او ازدواج مىكند . آنها به شهرى مىروند ، كه پادشاه آن شهر عاشق فرنگيس بانو مىشود . پادشاه براى اينكه از دست صالح خلاص شود ، او را به قلعه جادوگرى مىفرستد تا ياقوتى را كه از خون پرى لعل بانو درست شده است ، بياورد . صالح به كمك فرنگيس بانو لعل بانو را پيدا مىكند . اما پادشاه به افكار پليد خود در مقابل صالح ادامه مىدهد . صالح در نبرد با شاه پيروز مىشود و به تخت سلطنت مىنشيند و لعل بانو نيز همسر او مىشود .
داستان خسرو شاه و دختر پادشاه كوفه
قلندر به خسرو ، عكس دختر پادشاه كوفه را نشان مىدهد . خسرو عاشق او مىشود و به كوفه مىرود ، در آنجا با خبر مىشود كه كسى مىتواند با اين دختر ازدواج كند كه بدون لمس كردنش ، بتواند او را سه بار از خواب بيدار كند . خسرو داستانهاى زير را حكايت مىكند : پدر ، مادر و برادر براى دختر ، جنگجو ، فالبين و سگى را براى همسرى مىآورند . زمانى كه خانواده نيستند ، دختر را مىدزدند . فالبين توصيف مىكند ، كه در حال حاضر دختر كجاست ، سگ درستى گفته اين فال بين را بررسى مىكند ، و جنگجو دزد دختر را مىكشد . دختر در حال حاضر نزد كيست ؟