صاحب نصف روستايى بوده است ، كه نصف ديگر آن به برادران كشاورز تعلق دارد . و پاكدلى آنها به اين جوان كمك كرده است تا درك كند كه دنيا گذرا است و همه دارايى خود را تقسيم كند و بدون هيچ سرمايهاى مسافرت كند .
حكايت جوان دوم همانند
No 1 / 29
است . واريانت
No 1 / 29
ء جوان پس از آنكه فقير مىشود ، به بغداد مىرود و در آنجا يحيى برمكى به او كمك مىكند . خيلى زود يحيى برمكى مورد بىلطفى واقع شد . پس از آن ، جوان همه دارايى خود را از دست داد و فهميد كه نارضايتى از خود كه در درونش وجود داشته ، براى او بدبختى مىآورده است . در مورد داستان دختر پادشاه ،
No 1 / 29
ؤ را مشاهده كنيد . در اين حكايت نام غلامى كه جسد را پنهان مىكند ، مقبلك است .
حكايت آن پادشاهى كه گفت مرد بىغم در دنيا باشد وزير گفت نه
موضوع با
No 1 / 19
مطابقت مىكند . در اينجا پادشاه فقط حاكم كاشغر است .
حكايت زن زرگر و فقيه و قاضى و شحنه * شهر و والى شهر و امير و عجايبها
واريانت
No 1 / 27
كه در آن نام داستان ، حكايت زاهد و زن خوش صورت است .
زرگر به قانونگذار هزار دينار مىدهد . خيلى زود زرگر بينايى خود را از دست مىدهد و به اين پول نيازمند مىشود . قانونگذار موافقت مىكند كه پول را به زن زرگر بدهد ، بدان شرط كه با زن زرگر رابطه برقرار كند . آن زن از محتسب ، قاضى ، شحنه و والى كمك مىخواهد و آنها نيز همين شرط را مىگذارند . زن شكايت خود را به همراه صندوقى كه اين چهار نفر در آن بودند به نزد امير مىبرد و زن مىگويد كه مىخواهد صندوق را بسوزاند . اما فرياد از آنها بلند مىشود و آنها را مجازات مىكنند .
حكايت درود گر و جولاهه و دختر پادشاه عمان و عجايبها و غرايب ديدن
نساجى در حالى كه براى بدست آوردن زنى با نجارى رقابت مىكرده است ، تصميم مىگيرد كه لباسى براى آن زن از تكهاى پارچه ببافد ، بدون آنكه در آن نخ يا سوزنى به كار رود . رقيب او ( نجار ) ، نساج را فريب مىدهد و در صندوقى مىگذارد و به عمان مىفرستد ، در آنجا نساج خود را جبرئيل جا مىزند . پادشاه عمان و دخترش او را باور مىكنند ، اما داماد پادشاه و وزير مخالف نساج بودند . صندوق كه پرواز مىكرده است ، روزى مىسوزد و نساج مجبور مىشود در دكانى در بازار كار كند . اما دختر پادشاه در پى او مىگردد و او را پيدا مىكند و نساج همه چيز را براى او تعريف مىكند . پادشاه عمان نيز راز او را فاش نمىكند ، زيرا دخترش قرار بود براى نساج كودكى به دنيا بياورد . سر انجام نجار هم در حال مستى ، معشوقه خود را كشت .
حكايت مطهر بصرى و برادران
موضوع با
No 1 / 38
مطابقت دارد . اما در اينجا نام پدر مطهر اعثم و نام جادوگر شمسى بانو است .
حكايت پادشاه ولايت كشمير و دختر او و بزرگان خراسان و عجايبها
موضوع با
No 1 / 7
مطابقت دارد . اما در اينجا بهروز تاجرى اهل مصر است ، كه با دختر پادشاهى ازدواج مىكند ، و براى دوستش در بغداد ، دختر ديگرى را مىفرستد .
حكايت شاپور خشت زن كازرونى و خواجه مظفر و واقعات ايشان
اين داستان در واريانت
No 1 / 33
موجوداست .
شوهرى مىخواهد به زن خود كه او را طلاق داده است ، رجوع كند . پدر آن زن ، خواجه مظفر ، به خشتزنى به نام شاپور اهل كازرون پيشنهاد مىكند كه براى يك شبانه روز با دخترش ازدواج كند . اما آنها عاشق يكديگر مىشوند و ديگر نمىخواهند جدا شوند .
حكايت لواحه ( كذا ) و خواجه بشر و از آنچه بايشان رويداده است
خواجه لواحه ، جوانى باهوش اهل نيشابور بود ، كه در حوالى بغداد اموالش را غارت كردند . او با آوردن تفسير يك سوره از قرآن ، از خواجه بشر بيست دينار دريافت مىكند . قاضى به او پيشنهاد مىكند كه سه كار را انجام دهد : به تعداد مساوى ، يك و سپس چهار مرغ و پس از آن هفت مرغ را بين پنج نفر تقسيم كند . پس از انجام اين سه كار ، لواحه مبلغ زيادى پول از قاضى دريافت مىكند .
حكايت در قصه سليمان عليه السلام و واقعه سيمرغ و قضا و قدر
سيمرغ به سليمان اعلام مىكند ، كه او به قضا و قدر اعتقاد ندارد . سليمان از جبرئيل درباره اينكه سرنوشت دختر تازه به دنيا آمده پادشاه غرب با پسر شرق به هم پيوند خورده است ، خبر مىدهد . سيمرغ مىخواهد در اين امر مداخله كند و گهواره دختر را به سرزمينى دور بر كوه بلندى مىبردو خود سيمرغ از او مراقبت مىكند . پسر شرق ( جوان ) بسيار سفر مىكند ، تا اينكه كشتى او مىشكند و به بغداد مىرسد . او به