دنبال سرچشمه نيل مىرود و در آنجا نزد پيرمردى خدمت مىكند . در نهايت او با دختر پادشاه غرب ديدار مىكند . آنها عاشق يكديگر مىشوند . خدا جبرئيل را به نزد سليمان مىفرستد كه از سيمرغ بپرس ، آيا مداخلهء او جواب داد . ؟ !
( پايان داستانهاى نسخه آ 103 )
تاريخ كتابت نسخه : قرن هجدهم ميلادى .
مكان كتابت : احتمالًا آسياى مركزى .
نام كاتب : نيامده است .
سابقه نسخه : اين نسخه خطى توسط ن . ف . پتروفسكى در سال 1909 - 1910 ميلادى به انستيتو شرقشناسى سنپترزبورگ وارد شده است .
اندازه صفحه : 18 * 11 سانتيمتر ؛ تعداد برگها : 10 + 427 برگ ؛ داراى صفحه گذارى اروپايى مىباشد .
تعداد سطور : 13 سطر ؛ اندازه متن : 5 . 14 * 7 سانتيمتر .
نوع كاغذ : كاغذ شرقى با درجه كيفيت متفاوت .
نوع جوهر : متن كتاب با جوهر سياه ، و برخى اسامى خاص با جوهر قرمز ( شنگرف ) نوشته شده است .
نوع خط : خط نستعليق دقيق .
نوع جلد : اين نسخه خطى در سال 1954 ميلادى ( براى چندين مرتبه ) مورد بازسازى قرار گرفته است .
( 657 ) 3 . شماره نسخه : 4496
B
نام كتاب : مجموعه حكايت
شرح اجمالى محتواى اثر : اين نسخه شامل هجده داستان است كه خلاصهاى از آنها مىآيد :
هزار گى سو و مسلم شاه
پس از دعوا و مشاجره ، پادشاه بلخ به نام مسلم ، زن باردار خود را به نام هزارگيسو ، از خانه بيرون مىكند . پيرمرد بيچارهاى آن زن را به عنوان دختر خود قبول مىكند . پير مرد در غار گنجى پيدا مىكند و ثروتمند مىشود . فالبين ، نجار ، سواركار و تيراندازى
از هزارگيسو خواستگارى مىكنند .
مسلم شاه كه از سرنوشت هزارگيسو خبر نداشته ، از پيرمرد دختر خواندهاش را خواستگارى مىكند . اما هزارگيسو جواب رد مىدهد و او را به مبارزه مىخواند . پيرمرد ، شاه مىشود و با ازدواج هزارگيسو و مسلم شاه موافقت مىكند . مسلم شاه هزارگيسو را مىشناسد ، و هزارگيسو نيز دخترشان را كه پس از دعوا به دنيا آمده بود ، به او نشان مىدهد .
داستان هفت وزير
پايينتر بخش
NoNo 44
- 46 ،
II
را مشاهده كنيد .
حكايت شاهزاده سليمان و ملكه گلفام
شاهزاده ايران به نام سليمان و چهار دوست او خود را به عنوان قلندر جا مىزنند و به سرانديب ، يعنى جايى كه معشوقه سليمان ملكه گلفام زندگى مىكند ، مىروند . گلهاى كاغذىاى كه يكى از دوستان درست كرده بود ، توجه ملكه را به خود جلب مىكند ، و دوست دوم چهره سليمان را مىكشد و گلفام عاشق آن مىشود . پادشاه سرانديب گلفام را پيش قلندرها مىبيند ، اما دختر پادشاه موفق مىشود پدر را فريب دهد و از گودال زيرزمينىاى كه قبلا دوستان سليمان حفر كرده بودند فرار كند . در حال فرار دختر از سرانديب ، چهارمين دوست او صحبت پرندگان را مىشنود و سليمان را از مرگ نجات مىدهد ، اما خود او به سنگ تبديل مىشود و سليمان يك سال تمام دوست خود را كه به سنگ تبديل شده بود ، به دوش مىكشد ، و بالاخره او را درمان مىكند .
داستان شاه مظفر و ملكه گنجه مهر
قلندر ، تصوير چهره زيبارويى را به شاهزاده روم به نام مظفر نشان مىدهد و او در جستجوى آن دختر عازم مىشود . در راه ، مظفر از كلاغ عظيمالجثهاى نجات پيدا مىكند و در بيابانى قرار مىگيرد كه مشتعل از آتش لبريز از خون بود . صداهاى پرىها و ديوها به مظفر كمك مىكنند تا گنجهمهر را پيدا كند . مظفر براى گنجهمهر داستانى را تعريف مىكند ، درباره اينكه هر نيكىاى را بايد قدر دانست . در آخر مظفر با گنجهمهر ازدواج مىكند .
داستان شاهزاده بهروز و ملكه افروز
در عنوان به اشتباه بانو نوشته شده است .
اين داستان گونهاى از
No 1 / 44
، با شروع و پايان و اسامى متفاوت شخصيتها است .
شاه بدون فرزند چين به نام فيروز با دختر حاكم مصر ازدواج مىكند . پسرى به نام بهروز متولد مىشود . اين شاهزاده در خواب عاشق مهرافروز مىشود . بهروز و پسر وزير به نام فرخ به دنبال مهرافروز مىروند . بهروز پسر خوانده برهان شاه مىشود . فرخ ادامه راه را به تنهايى مىرود . جادوگر بدجنسى او را به آهو تبديل مىكند ، اما جادوگر مهربان ديگرى به نام گوهر او را نجات مىدهد و به او كمك مىكند تا مهرافروز را بربايد . در راه برگشت فرخ ، گوهر را نجات مىدهد و جادوگر را مىكشد . بهروز با مهرافروز و فرخ با گوهر ازدواج مىكنند .