6 و 8 - 13 با جوهر قرمز ( شنگرف ) نوشته شده است .
نوع خط : خط نستعليق آسياى مركزى ،
نوع جلد : صحافى مقوايى ، با با روكشِ كاغذى داراى سه طرح ترنج مىباشد . بر روى دو ترنج آن نام صحاف « محمد شريف » آمده است .
( 659 ) 5 . شماره نسخه : 2419
C
نام مجموعه : مجموعه حكايات
شرح اجمالى محتواى اثر : اين نسخه شامل ده داستان است كه خلاصهاى از آنها مىآيد :
نسخه بدون عنوان به ترتيب زير آغاز مىشود :
« بدانكه راويان اخبار و ناقلان آثار . . . چنين روايت مىكنند كه در عهد قديم پاشاهى بود اورا شاه گرگين گفتندى . . »
حكايت سيف الملوك
بخش
NoNo 50
- 57 ،
II
را مشاهده كنيد
حكايت رضوان شاه
موضوع با
No 1 / 8
مطابقت دارد . در اينجا نام رضوان ، فغفور است .
نسخه بدون عنوان به ترتيب زير آغاز مىشود :
« اما راويان اخبار و ناقلان آثار چنين روايت مىكنند كه روزى هارونالرشيد با خليفه خود فضل بن ربيع نشسته بود سه دانه گوهر شب افروز در پيش خود نشاند كه قيمت او در فهم آمدن نيامدى . . . . . . » .
در اين نسخه موضوع با
No 1 / 38
مطابقت دارد ، كه در آن نام داستان ، « حكايت هارونالرشيد و آن جوان كه او را سگ پرست مىگفتند و حرف به ( كذا ) سه دانه گوهر » است .
حكايت عادل شاه
سه درويش براى پادشاه خراسان عادلخان حكايتهاى خود را چنين تعريف مىكنند . درويش اول ، پسر زرگر اهل نيشابور ، به نام حافظ سعد است . او در شهر خود به اذان گفتن مشهور است . پرنده بسيار بزرگى او را از گلدسته به دربار عجيبى برد ، كه در آنجا حافظ سعد عاشق ملكه ديو و به كبوتر تبديل شد . سه سال بعد ، آن زن ، حافظ سعد را به خاطر گستاخى بيرون كرد و حافظ سعد عازم سفر شد . نام درويش دوم مقلبك ، اهل بلخ است كه در كشور خطا ( ختا / جنوب چين ) در وضعيت حقيرى بود . تاجر پيرى او را به فرزندى قبول كرد . زن تاجر سعى داشت مقلبك را شيفته خود كند ، اما او به اين كار تن در نداد . سرنوشت آن زن بىوفا را مجازات كرد و به مقبلك پاداش داد . مقلبك نزديكان خود را از دست داد و قلندر شد .
در حكايت درويش سوم ،
NoNo 1 / 52 , 3 / 4
ء را مشاهده كنيد . درويش سوم پسر پادشاه مرو ، به نام افضل است كه عاشق دختر پادشاه قندهار مىشود و به جستجوى او مىپردازد . در راه ، افضل با شخصى به نام غواصالحيات آشنا مىشود و به كمك او مىتواند بر موانع فائق آيد و با ملكه ازدواج كند . غواصالحيات ماهىاى بود كه روزى توسط افضل نجات يافته و سپس تبديل به انسان شده بود . افضل پس از مرگ همسرش قلندر مىشود . و اما داستان عادلخان : او در پى زيبارويى بوده است ، كه به خوابش آمده بود . در شهرى عادلخان با بيوه ثروتمندى ازدواج مىكند ، اما بالاخره مىتواند از آنجا و از اعدام فرار كند و در شهر سرهاى سگى قرار مىگيرد . و به زحمت از آنجا نيز فرار مىكند . زيبا رو را پيدا مىكند و با او به خراسان برمىگردد .
در
No 10 / 1
نام درويش دوم مفلس و در
No 26
صالح است ؛ در
No 10 / 1
درويش سوم ، شاهزاده روم و در
No 13 / 2
شاهزاده روم و پسر افضل پادشاه و در
No 26
پسر پادشاه هندوستان به نام افضل است ، در
NoNo 10 / 1 , 26 / 1
نام شخصى كه به پسر پادشاه كمك مىكند ، عوضالحيات است .
حكايت سه جوان مرد
واريانت
No 1 / 29
، موضوع با
No 2 / 10
مطابقت دارد ؛ متن نزديك به
No 4 / 6
است .
حكايت شكرى
خواجه عفان كه از فقر خود خجالت مىكشيده است ، در آستانه وضع حمل همسرش از خانه بيرون مىرود . تاجر بصرهاى يهودى به نام عبدالريا پسر به دنيا آمده او را به فرزندى قبول مىكند . عبدالريا توسط زيبايى فرزندخوانده ، مشترىها را به سمت خود جلب مىكرد و شكر خود را به فروش مىرساند و به همين دليل پسر خوانده لقب شكرى مىگيرد . پدر تنى شكرى باز مىگردد . دو فرشته به نامهاى ابليس و بلقيس ، شكرى را براى مدت كوتاهى به نزد دختر فغفور ( امپراتور ) كشور چين به نام مشترى مىبرند . آنها عاشق يكديگر مىشوند . عبدالريا به چين مىرود و آن دختر را با خود به بصره مىبرد . اما وقتى كه عبدالريا به خانه برمى گردد ، با خبر مىشود كه شكرى از عشق به مشترى مرده است . مشترى هم همانجا مىميرد . عيسى پيغمبر به شكرى و مشترى جان تازه مىدهد ، چرا كه عبدالريا چهل سال از زندگى خود را صرف آنها كرده بود و آنها مسلمان مىشوند .