اتفاقى پرنده را مىخورند ، و بعد وقتى كه مىشنوند مادر به دستور شمعون مىخواهد آنها را بكشد ، از خانه فرارمىكنند . سعد پادشاه مىشود ، و سعيد هر روز زير بالشش هزار دينار پيدا مىكند .
حكايت پادشاه دريا بار و صد پسر او
خداداد ، پسر پادشاه حران نزد عموى خود ملكرود ، حاكم سامره تربيت مىشد ، اما نود و نه برادر او پيش پدر بودند . خداداد به نزد پدر مىرود و پدر بيش از بقيه پسران به او ابراز محبت مىكند . برادارن حسود او به قلعه اژدها مىافتند . و خداداد آنها را نجات مىدهد و با زيبارويى كه او نيز در آن قلعه زندانى بوده است ، ازدواج مىكند . برادران ، دستها و پاهاى خداداد را قطع مىكنند . زن خداداد او را با خود به وطنش مىبرد ، اما در راه يكديگر را گم مىكنند . خداداد در راه دختر ملكرود را مىبيند و با او ازدواج مىكند . پادشاه حران زمانى كه از حيله پسرانش با خبر مىشود ، تصميم مىگيرد هر نود و نه پسر را اعدام كند ، اما خداداد آنها را مىبخشد و به تخت سلطنت مىنشيند .
حكايت شاهزاده حصير باف
شاهزاده باهوش كرمانى عزم سفر مىكند . در بغداد ، به صورت اتفاقى ، به دكان يك يهودى مىرود ، كه او را به چاه مسلمانان مىاندازد . شاهزاده حصير زيبايى بافت و در آن شرح بدبختىهاى خود را با مهارت نوشته بود . حصير به دست پادشاه افتاد و اسباب نجات او و مجازات آن يهودى فراهم شد .
52 . حكايت پسر ماهيگير و عوض الخير
پسر ماهيگير شهر ماچين ( چين ) ملك محمود ، ماهى بزرگى را كه صيد كرده بوده است ، رها مىكند و عازم سفر مىشود . در راه با جوانى به نام حسن آشنا مىشود و حسن او را به ولايت حصار مىبرد و در آنجا از نزديكان پادشاه مىشود . دختر پادشاه عاشق ملك محمود مىشود ، و حسن به او كمك مىكند تا با او ازدواج كند . نقل است كه حسن همان ماهىاى بوده كه ملك محمود آن را آزاد كرده بود . ملك محمود به وطن برمىگردد .
در واريانتهاى ديگر ، قهرمان وزغى را نجات مىدهد ؛ در
No 3 / 4
ء نام شخصى كه به ملك محمود كمك مىكند ، راس الحيات ، در
No 5 / 5
أ غواص الحيات و در
NoNo 10 / 1 , 26
عوض الحيات است .
حكايت گرگ و روباه
روباهى در باغى ميوهها را مىدزديد . نگهبان تلهاى با دنبه درون آن گذاشت . روباه مكار گرگ گرسنهاى را به سوى دنبه آورد ، گرگ به تله افتاد و روباه دنبه را خورد و آخرين تكه از دنبه را با خود برد . سپس روباه درون چاهى افتاد ، چون گرگ نجات يافته از تله به نزديك چاه رفت ، روباه با نشان دادن بقيه دنبه ، به گرگ گفت كه در دلو نشسته و به پايين چاه بيايد . با پايين آمدن گرگ طماع روباه هم از دلو ديگر بالا آمد . روباه فرار كرد و مردم گرگ را كشتند .
در
No 7 / 2
داستان شير و گرگ ديگرى نيز وجود دارند .
حكايت قاضى و دزد
دزدى به قاضى بغداد ، كه شب را به باغ خارج از شهر خود رفته بود ، حمله كرد و با آوردن جملات قصار از قرآن و حديث ، دزد براى قاضى ، قانونى بودن غارت را توجيه مىكند . قاضى سه بار دزد را به خانه خود دعوت مىكند و از او مىخواهد كه مرغى را بين او ، همسر و دو پسرش به اندازه مساوى تقسيم كند . و دزد هر بار سر قاضى را كلاه مىگذارد . آنگاه زن قاضى به دزد پيشنهاد مىكند كه هفت تخممرغ را بين آنها تقسيم كند و دزد از عهده اين كار بر نمىآيد . وقتى زن خود معما را حل مىكند دزد مجبور مىشود دارايى به غارت برده را برگرداند .
در
No 14 / 3
نام دزد محمود رازى است ؛ او به قاضى به نام محمود بن قابل حمله مىكند ، تا زرنگى خود را به دوستان خود يعنى احمد بن بغدادى و بابك بن اردشير بخارى نشان دهد ؛ در
No 21 / 1
شخصيت ديگرى ( دختر قاضى ) نيز وجود دارد ، در
No 34
لقب قاضى « مرگبار » آورده شده است ، در مقابل او دو دزد با نامهاى احمد بن زيد اصفهانى و منصور بن سعد رازى هستند .
نسخه بدون عنوان به ترتيب زير آغاز مىشود :
« حكايت آوردهاند كه در شهر كوفه مردى بود از جمله ابطال در جميع قبايل عرب مشهور و معروف و او را دو پسر و يك دختر بود . . . . . . » .
حكايت دله محتاله ( صفحات 780 آ تا 810 آ )
پس از دوران باردارى چهار ساله زن تاجرى به نام ابوجعفر ، دخترى به نام محتاله به دنيا مىآيد . او زيبا و باهوش بود . دله محتاله با دغلكار خراسان به نام نضارين عيسى ازدواج مىكند . در هر سال يك بار دله محتاله براى دغل كارى از خانه بيرون مىرفت . او يك بار صراف ، رختشو و شتربانى را فريب داد و آنها او را نزد قاضى و خليفه بردند ، اما دله محتاله ، حتى خليفه و همسر او را نيز فريب داد . در سالهاى بعد او ، شاعر نابينايى به نام ابونواس و وزيرى به نام فضل بن يحيى برمكى را فريب مىدهد .
در روايت نسخه
No 6 / 3 2180
، دله محتاله دو شوهر