صاحب اين گنج مىشود . حكومتداران از او درباره چگونگى بدست آوردن ثروت مىپرسند و منصور با رشوه همه آنها را مىخرد .
حكايت دختر ملك كشمير و فرخ شاه و فرخ دوز
پسر پادشاه شيراز به نام فرخشاه در خواب عاشق دختر پادشاه كشمير به نام فرخناز مىشود . فرخشاه با دوست خود به نام فرخروز به دنبال اين دختر مىرود . فرخشاه پسر خوانده پادشاه غزنه مىشود ، كه پسر خود او از عشق به فرخناز مرده بود . فرخروز خود به تنهايى راه را ادامه مىدهد . جادوگرى به نام مهرافزا به او كمك مىكند كه دختر پادشاه را بدزدد . اما خواهر بدجنس مهرافزا به نام جشنآرا از او انتقام مىگيرد . فرخروز مهرافزا را نجات مىدهد و جشنآرا را مىكشد . در غزنه فرخشاه با فرخناز و فرخروز با مهرافزا ازدواج مىكنند .
در
No 3 / 5 , 4 / 9
شخصيتهاى داستان داراى نامهاى ديگرى هستند : قهرمان يعنى بهروز ، پسر پادشاه چين به نام فيروز ؛ دوست او فرخ ، و معشوقه او مهرافروز ؛ پدر خوانده قهرمان يعنى برهان شاه ( همچنين خاور شاه ) ؛ و نام جادوگرى كه كمك مىكند ، گوهراست .
نسخه بدون عنوان اين چنين آغاز مىشود :
« حكايت گويند سياهى به دهى رسيد معلمى را ديد كه كودكانرا قرآن آموختى . . . »
حكايت فضل الله پسر رئيس موصل وابوالحسن پسر رئيس نهروان
فضلالله به دنبال پيدا كردن همسر به راه مىافتد . در نزديكى بغداد راهزنها به كاروان آنها حمله مىكنند و او فقير مىشود . در بغداد فضلالله عاشق دختر موافق بن عبدالله رئيس بغداد مىشود كه رئيس بغداد با قاضى دشمنى داشته است ، و فضلالله با ابوالحسن پسر رئيس نهروان آشنا مىشود . ابوالحسن عاشق كنيز خليفه مىشود . آن دو را به هم مىبندند و به دجله مىاندازند . اما ابوالحسن نجات پيدا مىكند . ابوالحسن به فضلالله كمك مىكند و به خانه موافق مىروند ، اما آنها را به عنوان دزد مىگيرند . فضل الله آزاد مىشود . قاضى بغداد براى اينكه دشمن خود ( رئيس بغداد ) را تحقير كند ، فضل الله را به عنوان پسر ماهيار فرمانرواى واسط جا مىزند و از طرف او از دختر موافق خواستگارى مىكند . اما دختر موافق از اين كار قاضى سر در مىآورد و به نزد قاضى مىرود و خود را دختر رنگرز مىنامد و به او قول ازدواج مىدهد ، در صورتى كه از زن خود جدا شود و پول هنگفتى را به والدين دختر بدهد . قاضى شرط را قبول مىكند و دختر بيمار رنگرز به همسرى او در مىآيد . فضلالله پس از اينكه از مرگ پدرش باخبر مىشود ، از بغداد مىرود . در راه ماهيار را ملاقات مىكند ، كه فضلالله را به فرزندى خود قبول مىكند و مقام خود را به او مىدهد و ازدواج او را با دختر موافق ترتيب مىدهد ، و ابوالحسن را آزاد و قاضى را مجازات مىكند .
حكايت هارون الرشيد و ابوالقاسم بصرى
هارونالرشيد به بصره مىرود و در آنجا با چشمان خود سخاوت ثروتمندى به نام ابوالقاسم را مىبيند ، و از او خدمتكار و غلام هديه مىگيرد . هارونالرشيد وقتى كه به بغداد برمىگردد ، دستورى درباره برگزيدن ابوالقاسم براى حاكميت بصره به آنجا مىفرستد . اما امير بصره و وزير او ، ابوالقاسم را بيهوش مىكنند . ابوالقاسم به دست راهزنها و سپس به دست ابوالفتح يعنى وزير امير بصره مىافتد و از آنجا فرار مىكند ، با دختر امير بصره كه از قبل عاشق او بوده است ، ديدار مىكند . امير بصره هر دوى آنها را مىگيرد . ابوالقاسم فرار مىكند و به خانه دكاندار روستايى مىرود ، كه سپس دختر امير نيز براى نجات از آوارگى به آنجا مىرود . سپس اين عاشق و معشوق به بغداد مىروند ، و خدمتكارى كه ابوالقاسم به خليفه هديه داده بود ، او را شناسايى مىكند . هارونالرشيد ، امير بصره و ابوالفتح را اعدام مىكند و به ابوالقاسم پاداش مىدهد .
حكايت آن پرى زاد كه پادشاهى خواست و قصه مار سياه و سفيد
پير مرد سيصد و پنجاه سالهاى براى خليفهاى به نام عبدالعزيز درباره پادشاهى حكايت مىكند كه به مار سفيدى در مبارزه با مار سياهى كمك كرده بود . مار سفيد تبديل به پرىزاد شد و شاه با خواهر اين پرىزاد ازدواج كرد . شرط ازدواج هم اين بود كه به هيچ وجه از او درباره كارهايش سئوال نشود . شاه در مقابل بسيارى از كارهاى عجيب زن ، همچون از بين بردن غذا و نوزادان دم نزد . در نهايت از او خواست كه برخى از رفتار خود را توضيح دهد . آن پرى گفت كه همه آنچه را انجام داده ، به عشق شوهرش انجام داده است . سپس پروازمىكند و مىرود ، زيرا شرط ازدواج ديگر از بين رفته بود .
حكايت سعد و سعيد و شمعون جهود و مرغ سعادت
مفلسى از بغداد به نام عماد ، مرغ سعادتى مىخرد ، در حالى كه خبر از ويژگىهاى معجزه آساى آن نداشته است : هر كس كه تن او را مىخورد پادشاه مىشد ، و هر كس سر آن مرغ را مىخورد ، هر روز در بالشش هزار دينار مىيافت . شمعون از اين موضوع با خبر مىشود و زن جوان عماد را اغوا مىكند تا پرنده را براى او بپزد . فرزندان عماد ، سعد و سعيد ، به طور