آنها را از شهر بيرون و زاهد را مجازات مىكند و به زن نيكو كار پاداش مىدهد .
در واريانت ديگر ، زن زرگر نابينايى براى طلب پول به نزد فقيهى مىرود . شخصيتهاى اين داستان ، محتسب ، قاضى ، شحنه و والى هستند ، و به جاى شاه از امير نام برده شده است .
حكايت جوان اصفهانى و زن جوان صراف
جوان اصفهانى به يزد مىرود و در آنجا با صراف جوانى آشنا مىشود . صراف پولهاى اصفهانى را تصاحب مىكند ، اما آنها باز به دوستى خود ادامه مىدهند . جوان اصفهانى عاشق زن صراف مىشود و ماجراى خود را با زن او برايش تعريف مىكند . صراف نيز براى انتقام گرفتن تلاش مىكند ، اما زن مكار او را فريب مىدهد .
حكايت آن سه مرد جوان و يك پير مرد و هر يكى در راه راست گذشت احوال خود حكايتى گفتن ( كذا )
سه جوان و پير مرد و همسر وى از احوالات خود حكايت مىكنند . جوان اول به نام فرخروز اهل بلخ بود . پس از مرگ پدرش او ماند شش خواهرش ، بنا به توصيه زاهدى به بغداد نزد يحيى برمكى رفت ، و او به جوان ، خانه و دارايى داد ، اما در راه برگشت به بغداد اموالش را به غارت بردند . جوان دوم پسر هندى ثروتمندى بود . راهزنهايى در تعقيب او بودند . جوان دختر زيبايى كه در دست راهزنها بود را آزاد كرد . ده سال پس از زندگى مشترك و دو فرزند پسر ، آن زن ، او را به راهزنها لو داد ، اما پسرانش به او كمك كردند . جوان سوم عاشق كنيز حجاج بن يوسف شد . حجاج براى اين كنيز مرغى پخته شده و پوشانده شده با جواهرآلات تدارك ديد و اين كنيز آن را براى عاشق خود فرستاد . جوان اين راز را با دوست خود در ميان گذاشت و دوست حيله گر او اين سخن را به گوش حجاج رساند ، اما حجاج اين عاشق و مجنون را عفو و خبر چين را اعدام كرد . از آنجايى كه پيرمرد صد ساله هيچ حكايتى نمىدانست به جاى او دختر چهارده ساله پادشاه كه اين مسافران را به خانه خود دعوت كرده بود چنين حكايت كرد : دختر پادشاهى ، جوان زرگرى را فريب مىدهد . در بستر اين دختر ، جوان زرگر خنجرى مىخورد و مىميرد . غلام او رندك قول مىدهد كه جسد را در صورتى پنهان كند كه دختر پادشاه معشوقه او شود . در آخر دختر پادشاه به مسافران پاداش مىدهد .
در واريانتهاى ديگر جاى داستانها تغيير كرده است . در واريانتى نام غلام مقبلك است ؛ در واريانت
No 2 / 10
جوان فريب خورده خياط است ؛ نام غلام در واريانتى ذكر نشده است ؛ و در واريانت
No 4 / 6
جوان فريب خورده تاجر پارچه است .
در يكى ديگر از نسخهه بدون عنوان ، شروع به ترتيب زير است :
« نقل است كه در شهر لاهور جمعى بازى كردن ( كذا ) معركه جمع آرند . . . . . . » .
حكايت هفت قلندر
وزيرى به نام كامكار عاشق دختر شاه يمن جمشيد مىشود . اما آن دختر پيشنهاد او را رد مىكند و وزير قلندر مىشود . شاه مىخواهد دخترش را به خاطر تهمت كامكار بكشد ، اما وزير دوم آصف از او حمايت مىكند ، و دختر پادشاه را در بازار بردگان مىفروشند . در زمان آوارگى اين دختر ، تاجرى ، شاهزادهاى ، طبيبى ، نجارى ، ماهيگيرى و تركمنى عاشق او شده و سپس قلندر مىشوند . در آخر آن دختر را به تخت سلطنت شهرى مىنشانند ، كه در آنجا همه قربانيان عشق به سوى او مىآمدند .
حكايت قاضى كه از خرمن گل به زير افتاد
حكايت قاضىاى است كه در پى ماجرايى به تعقيب زن زيباى جوانى مىپردازد كه به همراه پيرزنى به سمت بازار روانه بود . سرانجام قاضى در خانهاى ناشناخته قرار مىگيرد و آنها به او پيشنهاد مىدهند كه لخت شده و زن جوان برهنه را بگيرد . قاضى در تعقيب زن مكار از خرمن گلى سقوط مىكند و لخت مادرزاد در بازار شلوغ مىافتد . ( وآبروى خود را بر سر اين كار به باد مىدهد ) .
حكايت جوان خشت زن و خليفه بغداد
تاجر بغدادى به نام خواجه سعيد ، دختر زيباى خود را به همسرى برادرزاده زشت خود در مىآورد . اين مرد روزى به هنگام خشم سه بار كلمه طلاق را به زبان آورد . سعيد براى اينكه داماد سر عقل بيايد ، ( به بهانهء حرمت رجوع به زن سه طلاقه و نياز به محلل ) به خشتزنى به نام محمد مومن كه از اصفهان به بغداد آمده بود ، پيشنهاد مىدهد كه يك روز با دختر او عقد موقت داشته باشد . اما آنها يكديگر را دوست داشتند و ديگر نمىخواستند از هم جدا شوند . هارونالرشيد به صورت اتفاقى ماجراى آنها را مىشنود و به آنها كمك مىكند .
در واريانت
No 2 / 16
نام پدر خشت زن مظفر ، و در
No 17 / 1
غفور است ؛ نام خشتزن در واريانت
No 2 / 6
شاهپور و اهل كازرون و در واريانت
No 3 / 7
صالح و در واريانت
No 17 / 1
مسعود و اهل فارس است ؛ در
No 2 / 16
نام پدر خيالى خشت زن ، خواجه عبدالله ، و مادر خيالى نصيحه خاتون ، دختر