قاضى ركنالدين مسعود كازرونى ، در
No 3 / 7
خواجه سليمان ، در
No 17 / 1
سليمان فارسى ؛ در
No 17 / 1
نام شوهر طلاق گرفته ، فيروز است . در قاضى بغدادى در نقش ميانجىگرى است كه مورد اعتماد از سوى پدر تاجر است .
حكومت مرد مسلمان ( كذا ) از جهودى زر قرض گرفت
مسلمان مفلس نيكوكارى اهل كرمان از يك يهودى پولى قرض مىگيرد ، به شرط اينكه اگر نتوانست پول را در موعد مشخص برگرداند ، يهودى از ران او يك سير گوشت ببرد . مسلمان نتوانست قرض را بدهد و يهودى تصميم مىگيرد به نزد قاضى برود . در راه مسلمان دم اسبى را از جا مىكند ، و بچهاى را در شكم مادرش فشار مىدهد . همه اين افراد شاكى با هم به سوى قاضى مىروند ، اما قاضى همه مسائل را به نفع مسلمان بيچاره حل مىكند .
حكايت ملك ذوذن و گنج يافتن او
ملك ذوذن و خانوادهاش از درآمد دو شتر ، نان مىخوردند . يكى از شترها گم مىشود . ملك ذوذن در حال گشتن آن شتر ، گنجى پيدا مىكند كه و با آن نه تنهاچند شتر مىخرد بلكه در همان جايى كه شتر را گم كرده بود مكانى براى شكرگزارى بنا كرد .
حكايت دو برادر و گنج يافتن در حمام
برادر خسيس ثروتمندى به برادر بيچاره خود كمك نمىكرد . شبى برادر بيچاره در حمام صداى صحبت كردن دو پرى را درباره گنجهاى مخفى شنيد و پس از آنكه ثروتمند شد ، ماجرا را براى برادرش تعريف كرد . برادر خسيس شبى را در حمام گذراند و چيزى به جز صداى چكش كوبى از پرىها نشنيد .
نسخه بدون عنوانى چنين شروع مىشود :
« حكايت آوردهاند كه در شهر نيشابور بازرگانى بود در كاروان سرا نشسته بود با جمعى از سوداگران از هر نوع سخنان مىگفت . . . . . . » .
حكايت هارون الرشيد و آن جوان كه او را سگ پرست مىگفتند و حرف به ( كذا ) سه دانه گوهر
هارونالرشيد به صحت حرف وزير خود فضل بن ربيع پى مىبرد ، كه تاجرى بصرى به نام مطهر كه به او سگ پرست مىگفتند ، سى ياقوت دارد . مطهر داستان خود را براى خليفه تعريف مىكند . دو برادر مطهر از حسادت او را در دريا افكندند ، اما او توانست به جزيرهاى برسد و با دختر پادشاه آنجا به نام قمرالبحر ازدواج كند .
در
No 2 / 4
نام پدر قهرمان عاصم است ، و در
No 3 / 7
نام قهرمان طاهر بصرى است .
حكايت آن پادشاه ( كذا ) كه در خواب بر دخترى عاشق شد
پسر پادشاه شصت ساله ايران در خواب عاشق دخترى شد كه سه خال در صورتش داشت . پادشاهزاده او را در روم پيدا كرد : دختر امپراتور روم به نام جواهر كه براى اينكه بتواند با پادشاهزاده ازدواج كند ، اسلام را پذيرفت و آن دو با هم ساكن مصر شدند . اما شمعون عاشق جواهر مىشود و مادر جواهر او را از شوهرش جدا مىكند و جواهر پس از ماجراهايى به پادشاهى مىرسد و با اعدام شمعون ، دوباره با شوهرش زندگى مىكند .
حكايت يوسف حَجّام و منصور
زرگر پير و ثروتمند بصره به نام خالد كه مدتها انتظار فرزند پسر مىكشيد ، داراى فرزندى به نام منصور شد . اين پسر پس از مرگ پدر همه ارث او را بيهوده خرج كرد . دختر فرمانرواى بصره جعفر هاشمى عاشق منصور شد و قرار ملاقاتى با او ترتيب داد ، اما يوسف حجام خود را به جاى منصور جا زد . پس از كشف ماجرا او را مجازات كردند و منصور با آن دختر ازدواج و به بغداد رفت .
حكايت پادشاه و دختر سپه سالار
نسخههاى 39 - 43 تحت عنوان بختيار نامه را ببينيد .
نسخه بدون عنوان ، به ترتيب شروع شده است :
« و حكايت آوردهاند كه پادشاهى بود و پسرى داشت بسيار عاقل و مقبول و پارسا و خردمند . يك روز اين شاهزاده از شكار آمده بود و به خانه مىرفت در بازار جمعيتى را ديد . پرسيد چه بوده است ؟ گفتند قافله حج است كه خواهد رفتن . . . . . »
و اما حكايت : در اطراف بغداد پسر پادشاه خراسان زخمى شد و اموالش را به غارت بردند . او به نزد دوست پدر خود به نام نصر عيار رفت . نصر عيار او را معالجه و حتى زن خود را نيز به او داد . پس از آنكه شاهزاده به خراسان برگشت ، بر تخت نشست و نصر عيار را به عنوان چوپان به نزد خود برد . نصر بعد از دو سال به همراه پاداشهايى و نيز به همراه زنش به سرزمين خود باز گشت .
حكايت منصور دمشقى و گنج يافتن او
على بن هاشم براى خليفه درباره منصور عبدالرحيم جواهرى حكايت مىكند ؛ پسر زرگر بغدادى پير به نام منصور ، پس از مرگ پدر قصد سفر مىكند . او در مصر گفتگوى دو زنگى را درباره گنج پنهان شده مىشنود ، و آنها را مىكشد و