پادشاه كاشغر ، تبت ، كشورهاى چين و ختا عاشق دختر زيباى وزير باهوش مىشود ، اما وزير با اين ازدواج مخالفت بوده است . پس از بحث با يكديگر پادشاه مىگويد اگر انسان بىغمى پيدا شود ، او را اعدام مىكند . پس از جستجوى انسان بىغم ، به نزد پادشاه مغرب مىرود كه گويى بسيار خوشبخت بوده است . پادشاه مغرب داستان خود را تعريف مىكند ، كه از كودكى عاشق دختر عموى خود بوده است . يك روز اتفاقى طبيعت مردانه خود را از دست مىدهد . اين دختر كه از اين ماجرا خبر نداشته ، وقتى كه به سلطنت مىرسد ، او را به عنوان همسر خود معرفى مىكند . و اداره امور را به او مىدهد . پادشاه مغرب نيز ماجراى خود را براى اين دختر تعريف مىكند و به او پيشنهاد مىكند كه با غلام خود روابط زناشويى داشته باشد .
حكايت آن پادشه زاده ( كذا ) كه در زمان حيات پدر اختيار سفر نمود تا بىمنت پدر به جاه و حشمت برسدو نصيحت كردن پدر او راكه به سه طايفه چون رسى بهر چه نوع سلوك بايد كرد .
پادشاهزادهاى به نام فرخشاه سفر اختيار نمود . به سفارش پدر ، مربى شاهزاده اصفهان مىشود . شاهزاده اصفهان ناپديد مىشود . از آنجايى كه كه گردنبند شاهزاده گم شده نزد دختر محبوب فرخشاه پيدا مىشود ، به فرخشاه شك مىكنند . اما شاه اصفهان باز هم به فرخشاه اعتماد مىكند . در نهايت مشخص مىشود كه فرخشاه آن شاهزاده را پنهان كرده بوده تا از برخورد اطرافيان اطمينان حاصل كند . او با معشوقه خود ازدواج مىكند و نيمى از فرمانروايى اصفهان را بدست مىآورد .
در يكى ديگر از نسخههاى بدون عنوان ، شروع داستان بدين ترتيب است
« جوهريان بازار معانى و صراف دارالعيار سخن دانى از داستانهاى ديرينه و حكايات پيشينه چنين آوردهاند كه در شهر حلب فردى بو منعم و جوانمردى مكرم و در فن جوهرشناسى و گوهر شناسى مشهور . . . . »
حكايت كلى باغبان
مجدالملك پسر پادشاه فارس عزالملك ، عاشق دختر پادشاه يمن مىشود و با لباس زنانه به كمك باغبانى وارد باغى مىشود كه اين دختر در آنجا گردش مىكرده است ، اما خدمتكاران او را شناسايى مىكنند . به توصيه باغبان ، مجدالملك شكمبه گوسفند را به سر خود مىكشد و خود را كچل جاى مىزند . او به خاطر نواختن ماهرانه چنگ ، مهارت در بازى شطرنج و قهرمانى در جنگ مقابل شاه مغرب ، مسئول امور پسر وزير يمن ، سپس پدر او ( وزير ) و بالاخره منصب شاهى به دست او سپرده مىشود . و بعد شاه دخترش را به همسرى او در مىآورد .
حكايت عزيز و زن او
زن و شوهرى به يكديگر قول مىدهند كه پس از مرگ هر كدام از آنها ، با كسى ازدواج نكنند . پس از مرگ زن ، حضرت عيسى براى عزيز زنش را دوباره زنده مىكند . اما زن قدرنشناس براى شاه مصر عشوه گرى مىكند و شوهرش را هنگام خواب به عنوان راهزن جا مىزند و از شاه مىخواهد كه او را بكشد . اما ، شاه ، عزيز را نمىكشد و زن را به حرم خود مىبرد . چندى بعد عزيز ، اتفاقى زن خود را در ميان زنان شاه مىبيند ، و به قاضى مراجعه مىكند . زن عزيز مىميرد و شاه زن ديگرى را براى او اختيار مىكند .
حكايت اصحاب كهف و دقيانوس
دقيانوس يهودى با نيرنگ و كشت و كشتار ، فرمانروايى را بدست مىگيرد و خود را خدا معرفى مىكند . شش غلام او به نامهاى يمليق ، يمليا ، استيقلا ، زارنوش ، مانوس و ساديرنوش ، وجود خدايى او را باور نمىكنند و فرار مىكنند ( گردآورنده در اينجا ذكر مىكند كه در واريانتهاى ديگر داستان قهرمانها غلامهاى او نبودهاند ، بلكه فرزندان خدا بودهاند ) . آنها با چوپانى به نام آول و سگ او به نام قطمير آشنا مىشوند و هر هفت نفر سيصد سال در غار مىخوابند .
در نسخه بدون عنوان ديگر ، داستان بدين ترتيب شروع مىشود :
« حكايت آوردهاند كه در شهر بغداد در زمان پادشاهى عضدالدولت ( كذا ) مردى بود از جمله امرايان ( كذا ) او بغايت صاحب حشم و شجاع و او را عادت چنان بود كه از مردم زر به قرض گرفتى و واپس ندادى . . . . . »
در نسخه بدون عنوان ديگرى ، شروع چنين است :
« در روايت آوردهاند كه در زمان خلافت خود اميرالمومنين رضى الله عنه روزى صبح پگاه به مسجد آمد نظر كرد در ميان محراب شخصى خفته ديد . . . . . . »
حكايت زاهد و زن خوش سيما
تاجرى اهل مصر ، پول خود را براى نگهدارى به زاهدى مىدهد و خود به سفر مىرود . زن تاجر كه پول نياز داشته به سراغ زاهد مىرود و از او مىخواهد كه پول را برگرداند ، اما زاهد مىگويد به شرط برقرارى رابطه به او پول را برمىگرداند . زن زيبا براى اين كار به نزد قاضى ، محتسب ، شحنه و حاكم مىرود ، اما همه آنها نيز همين شرط را مىگذارند . زن با حيلهاى آنها را داخل صندوق مىكند . و نزد شاه مىرود . شاه
فهرست توصيفى نسخه هاى خطى فارسى انستيتو دستنويس هاى شرقى سنت پترزبورگ ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: ان . دى ميكلوخو ماكلاى
ص٣٥٦