ميان زيبارويان به خوشى مىگذراند . پس از آنكه به سوى خليفه برمىگردد درباره اين ماجرا براى او تعريف مىكند . هارونالرشيد با شنيدن آن لباسى به شكل غلام خود مىپوشد و به آنجا مىرود ، اما در آن خانه او را شناسايى مىكنند و يكى از زيبا رويان را به او هديه مىدهند . اسحاق نيز در اين ماجرا پاداش مىگيرد .
حكايت شاهزاده كه مادر و پدر را بفروخت و با دختر ملك چنين مناظره كرد
شاهى را كه از خوشحالى به دنيا آمدن فرزند پسر ، امور دولت را رها كرده بود ، از شهر بيرون كردند . در راه راهزنها به شاه و خانواده او حمله مىكنند . در آخر شاهزاده بناچار پدر و مادر خود را مىفروشد و با آن پول تنها به راه خود ادامه مىدهد . در كشور چين او مطلع مىشود كه دختر پادشاه زن شخصى مىشود كه به همه سئوالهاى او جواب درست بدهد . شاهزاده از امتحان سربلند بيرون مىآيد و با پرنسس كشور چين ازدواج مىكند ، دوباره پدر و مادر خود را مىخرد و به وطن بر مىگردد و پس از مرگ پدرش به تخت سلطنت مىنشيند .
حكايت شمشير بند
عنوان در پايان داستان نوشته شده است .
براى شاه كشور چين كه فرزندى نداشته است ، پسر مُردهاى به دنيا مىآيد ، كه زمانى كه او را به شمشير مىزنند ، زنده مىشود . او در خواب عاشق دختر پادشاه يمن مىشود و براى جستجوى او عازم مىشود . در راه شاهزاده دوستانش را مىبيند كه به آنها كمك مىكند با دو دختر پادشاه ازدواج كند . خودش با دختر پادشاه ملكه ازدواج مىكند . شاه مدينه به كمك پيرزنى ، دختر پادشاه يمن را دزديد و شاهزاده را كشت و به دريا انداخت . دوستان شاهزاده دوباره او را زنده مىكنند . او در مبارزه با پادشاه مدينه پيروز شده و دختر پادشاه يمن را به سوى خود بر مىگرداند .
حكايت مرد و زن
زنى به كارِ خانهدارى دل نمىبسته است ، و شوهرش او را سرزنش مىكرده است . آن زن هم از اينكه شوهرش وظايف همسر دارى خود را به خوبى انجام نمىداده است ، راضى نبود ، اما ترجيح مىداده كه سكوت اختيار كند .
يكى ديگر از نسخههاى بدون عنوان داراى شروعى بدين ترتيب است
« داستان مردى كه با زنى زيبا ازدواج كرد ، آن شب مردم رفتند و زن با مرد تنها ماند . . . »
يكى ديگر از نسخههاى بدون عنوان نيز داراى شروعى به ترتيب زير است :
« داستان مرد مطربى كه زنى زيبايى ازدواج كرده بود ، و آن زن عاشق مرد ديگرى بود . . . . . . » .
حكايت ابوبكر ربانى
ابوبكر آنقدر شراب مىنوشد ، كه پس از كابوسهاى شبانگاهى مستى مدت زيادى نمىتواند به خود بيايد و باور نمىكرد كه او زنده است .
حكايت ارشد و رشيد و اشرف
پادشاه كشور ختا سه فرزند پسر به نامهاى ارشد ، رشيد و اشرف داشت . ارشد در شهر سمنگان در مبارزه با ديوها پيروز مىشود و با دختر پادشاه سمنگان به نام سمنرخ كه اسير ديوها بود ، ازدواج مىكند . رشيد عاشق پرتره پرنسس كشور چين به نام حسنآراى مىرود و به همراه برادرانش و پسر وزير فيروز در پى او مىرود . اشرف در راه عاشق دخترى به نام سورچينى مىشود و او را مىدزدد .
حكايت تركمان و مدح صاحب تفرس و شتر كور و قاضى
پادشاهى سه سنگ گرانبها را به سه پسر خود مىدهد . آنها با هم سنگها را چال مىكنند ، اما روزى متوجه گم شدن يكى از سنگها مىشوند و براى حل اين مشكل پيش قاضى مىروند . قاضى داستانى را تعريف مىكند ، با شنيدن آن داستان ، يكى از برادران مىگويد كه راهزن در اين داستان بهترين شخصيت است ، و بدين ترتيب قاضى دزد سنگ گرانبها را پيدا مىكند .
حكايت پادشاه و وزير و حرف قضا و قدر
وزير فرخزاد ( يافرخزاد پسر وزير بلخ ) براى پادشاه غزنه داستان خود را تعريف مىكند كه روزى پرندهاى بزرگ وى را به جزيرهاى دور افتاده بُرده و او در آنجا پادشاهى را كشته است . سپس فرخزاد سوار كشتى مىشود ، كه در آنجا با بوسهاى دختر پاشاه را بيدار مىكند . دختر پادشاه تعريف مىكند كه جوانى پدرش را كشته است . دختر پادشاه با لباس مبدل مردانه به همراه فرخزاد به كشورى كه توسط غاصبان گرفته شده بود برمىگردند . و پدر وزير به دختر پادشاه كمك مىكند كه به تخت سلطنت بنشيند و فرخزاد نيز وزير غزنه مىشود .
در روايت
No 2 / 7
فرخزاد پسر رئيس بلخ است .
حكايت پادشاه و وزير و گفتن وزير كه آدم بىغم نباشد و خشم گرفتن شاه بر وزير و سفر نمودن تا بىغمى بدست آرد