در واريانت داستان
No 1 / 2
در اين جا داستان با اين سئوال تمام مىشود : كه عروسك زنده شده متعلق به چه كسى هست ، نجار ، خياط ، زرگر يا زاهد ؟
جوانهايى تصميم گرفتند ازدواج كنند ، در راه برگشت راهزنها به آنها حمله كردندو يكى از آن دو مرد را كشتند . دوست مقتول نيز خودكشى كرد . زن مرد مقتول با دعا آن دو را زنده كرد ، اما اشتباهى سر شوهر خود را به جاى سر رفيق او نشاند و برعكس . حال كدام يك از آنها شوهر آن زن بود ؟
بدينسان بود كه پرى با شنيدن اين سه سئوال ، سه بار از خواب بيدار شد تا جواب آنها را بدهد . پس شاهزاده توانست به شرط خود عمل كند و با او ازدواج كند .
حكايت شاهزاده جوان جوان بخت و سيه قيطاس
دو پسر بزرگتر پادشاه مغرب ، پولهايى را كه از پدر خود گرفته بودند ، بيهوده خرج مىكنند و پسر كوچكتر سهم خود را افزايش مىدهد . پادشاه به هنگام مرگ ، ارث خود را به پسر كوچكتر مىدهد و به او سفارش مىكند كه با ديوهاى فرخار و سيه قيطاس دوستى كند . شاهزاده در سفرى ، عاشق دختر يكى از شاهها مىشود و به كمك دوستهاى ديو خود با او ازدواج مىكند .
حكايت بهرام گور و دلارام
كنيزك زيبارويى به نام دلارام به بهرام گور مىگويد كه ثروت به زن بستگى دارد و نه به مرد ، زيرا زن خوب براى هر شوهرى خوشى را به ارمغان مىآورد و جوانى از دست رفته را به او برمىگرداند . بهرام گور نيز با شنيدن اين سخن دلارام را به پيرمرد فرتوت خاركنى به نام بهرام داد . دلارام پس از آنكه زن آن پير مرد شد ، خوشى را به خانه او آورد و فرزندانش را به تحصيل فرستاد و در نهايت پيرمرد سرمايهاى پيدا كرده و ثروتمند مىشود ، و بهرام گور به درستى حرف دلارام پى مىبَرد .
حكايت شاهزاده و ملا حسن
پادشاه كشور ختا ، به هنگام مرگ ، فرزند ارشد خود را به عنوان وارث و جانشين خود برمىگزيند . فرزند وسطى از دخالت در امور بر كنار مىشود ، و فرزند كوچكتر به مسافرت فرستاده مىشود . در غار ملا حسن ، شاهزاده ، دختر شاه يمن چهره افروز را مىبيند و عاشق او مىشود . براى اينكه طلسمهاى ديگر را بدست آورد ، شاهزاده از دختر شاه جنها خورشيد چهره و پرى زهره جبين كمك مىگيرد و هر دوى آنها زن او مىشوند . ملاحسن و يعقوب شاه جنها ، شاهزاده را به آهو و سپس طوطى تبديل مىكنند . در آخر شاهزاده با چهرهافروز ازدواج مىكند و ملا حسن را به مجازات خود مىرساند .
حكايت دختر پادشاه كشمير و شاهزاده قنوج
در اينجا به اشتباه واريانت دوم عنوان داستان قبلى نوشته شده است .
تاجرى به نام بهروز در مرو ، دخترى را براى دوست بغدادى خود كه تاجر پارچه بود ، مىخرد .
اين دختر ، دختر شاه هندوستان بود . شاهزاده قنوج از او خواستگارى مىكند ، اما او اين پيشنهاد را رد مىكند ، اما خيلى زود عاشق اين شاهزاده مىشود ، و در لباس مردانه به قنوج مىرود ، اما در آنجا با خبر مىشود كه شاهزاده از عشق او مُرده است . اين دختر را به عنوان دزد و سپس قاتل مىگيرند . زن شاه نيز از حسادت دستور مىدهد تا او را در دريا بياندازند ، كه تاجران او مىگيرند و به بهروز مىفروشند . بهروز با اين دختر بغداد مىرود . در راه راهزنها به آنها حمله مىكنند و دختر را به طور اتفاقى به همان تاجر پارچه مىفروشند كه از اول قرار بود با او ازدواج كند . اين تاجر با شنيدن ماجرا ، بهروز را پيدا مىكند و به او جايزه مىدهد .
اما در واريانت ديگر بهروز تاجرى از مصر بوده است كه با اين دختر ازدواج مىكند و دختر ديگرى را براى دوست بغدادى خود مىفرستد .
حكايت رضوان شاه و پرى و چشمه آهو
رضوان شاه ، شاهزاده كشور چين و پرى روحافزا يكديگر را دوست داشتند . پسر عموى روحافزا ، منوچهر عاشق او مىشود ، اما خود منوچهر عشق دختر وزير ميمونه است . روح افزا پس از مرگ پدرش ، به تخت سلطنت مىنشيند . در نبود او ميمونه رضوان شاه را به جزيرهاى مىفرستد . روح افزا كه از اين ماجرا با خبر مىشود به منوچهر شك مىكند و او را به سياه چال مىاندازد . ميمونه او را آزاد مىكند و به تخت سطنت خود مىنشاند ، و روح افزا را به تبعيد مىفرستد . در همين حين رضوان شاه از جزيره فرار مىكند و مهمان شاهزادهاى مىشود ، كه در آنجا داستان يعقوب تاجر پير را مىشنود . يعقوب به رضوان شاه كمك مىكند تا روحافزا را پيدا كند و حساب منوچهر و ميمونه را برسد . بدين ترتيب رضوان شاه و روح افزا به تخت سلطنت مىنشينند و با هم ازدواج مىكنند .
در ورايانت
No 4 / 5
نام پدر رضوان ، فغفور است .
حكايت هارون الرشيد و اسحق موصلى
يكى از نزديكان هارون ، موسيقىدانى به نام اسحاق ناگهان در خانه زنى از برمكىها قرار مىگيرد و سه شبانه روز آنجا در