وقتى قرآنها به روى نيزهها رفت ، قاريانى كه در ميان اصحاب امام عليه السّلام بودند ، از ادامهء جنگ سرباز زدند و تعداد چهار هزار سوار نزد آن حضرت آمدند و چون سدّى از آهن ايستادند و از امام عليه السّلام خواستند تا « مالك » را از جنگ باز دارد .
امير المؤمنين عليه السّلام به آنان فرمود : اين كار شيطنت و نيرنگ فرزند عاص است ، و اهل قرآن نيستند ، ولى نپذيرفتند ! گفتند : اگر « مالك » دست از جنگ نكشد ، تو را مىكشيم و يا تسليم دشمن مىكنيم ؟ ! .
امام عليه السّلام كسى را به دنبال مالك فرستاد و او را خواست ، مالك گفت : من در آستانهء پيروزى قرار گرفتهام ، موقع دست كشيدن از جنگ نيست ؟ ! امام عليه السّلام جريان اختلاف قشون را به اطلاع « مالك » رساند ، او نيزه جنگ را رها كرد و بازگشت .
« مالك » قاريان را سبّ كرد و آنها را به باد انتقاد گرفت ، آنها نيز مالك را سبّ كردند و حاضر به ادامهء جنگ نشدند ، و كار نبرد تعطيل گشت .
در اين وقت امام عليه السّلام كسى را نزد دشمن فرستاد كه بپرسد : چرا قرآن را بلند كردند ؟
در پاسخ گفتند : ما درخواست عمل به مضمون آن مىكنيم ، تا ما حكمى و شما حكمى برگزينيد و در اين باره بحث كنند و حق را بيان نمايند ؟ ! امام عليه السّلام از روى تعجب لبخندى زد و فرمود : پسر ابى سفيان مرا به عمل به كتاب خدا فرامىخواند در حالى كه كتاب ناطق منم ، اين پيشنهادى شگفتتر از شگفتها و امرى غريب است ! ( 1 )
هامش
( 1 ) يا ابن ابى سفيان انت تدعونى الى العمل بكتاب اللَّه و انا كتابه الناطق ، انّ هذا لهو العجب العجيب و الامر الغريب ! .