تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
رسيد ، پرسيد بزرگتان كجاست ؟ ما هم دست او را گرفتيم و خدمت امام عليه السّلام برديم ، سپس شهادتين را بر زبان جارى نمود و گفت : تو همان وصىّ محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم هستى و من سلام خود و دوستم را كه از دنيا رفته است ، سالها پيش به وسيلهء لشكريان به شما فرستاده بودم . سهل گويد : به امام عليه السّلام عرض كردم ، اين همان مرد راهب است ، امام عليه السّلام از راهب پرسيد : از كجا دانستى من وصى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم هستم ؟ گفت : پس از چهل سال از درگذشت موسى ، وصىّ او « يوشع بن نون » هنگامى كه عازم جنگ با جبّاران بود ، از اين مكان گذشت ، يارانش تشنه شدند و از عطش شكوه كردند ، يوشع گفت : الآن چشمه‌اى را كه از بهشت نازل شده و آدم آن را استخراج كرده بود به شما نشان مىدهم ؟ سپس برخاست و سنگ را كنار زد و خود و اصحابش سيراب شدند ، آنگاه سنگ را بر جايش نهاد و گفت : جز نبى يا وصىّ نبى نمىتواند آن را حركت دهد ، گروهى از يارانش تخلَّف نمودند ، و بازگشتند ، تا چشمه را بيابند ، اما نتوانستند و اين دير به بركت همان چشمه بنا شده ، و چون شما آن را يافتى دانستم كه وصى پيامبرى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم هستى كه او را مىجويم و دوست داشتم در ركابت جهاد كنم ؟ راوى گفت : امام عليه السّلام سلاح و اسبى به او داد و در نهروان به شهادت رسيد و اصحاب امام عليه السّلام از ماجراى او بسيار مسرور شدند . از طريق ائمهء اهل بيت عليه السّلام وارد شده كه عمر به پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم عرض كرد : شما هميشه به على عليه السّلام مىگويى : تو نسبت به من چون هارونى نسبت به موسى ، و خدا هارون را در قرآن نام برده اما على عليه السّلام را ذكر نكرده ؟ فرمود : اى اعرابى غليظ آيا نشنيده‌اى كلام خدا را كه مىفرمايد : * ( هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ ، ) * ؟ ( اين است راه راست و راه راست يعنى او ) .