راهب افزود : اكنون شما سلام من و دوستم را به وصىّ محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم برسانيد .
سهل گفت : وقتى به مدينه مراجعت نموديم ، على عليه السّلام را ملاقات كردم و جريان راهب و سخنان خالد و پيامى كه داده بود ، برايش بيان كردم ، امام عليه السّلام فرمود : بر آن دو نفر و امثالشان سلام باد و همچنين اى سهل بر تو ، نگاه دار آنچه را كه از خالد گفتى و آنچه او گفت و در بارهء من بر زبانش جارى گشت ، اما اى سهل خداوند محمد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را برگزيد و چيزى در زمين باقى نماند ، مگر اينكه دانستند او پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است ، مگر شقىترين ثقلين و عاصيانشان .
سهل گفت : بلى كسى در زمين حسرت نبرد ، مگر شقىترينها و سركشان آنها .
سهل گويد : مدتها گذشت و من قضيه را فراموش نمودم ، و چون خلافت على عليه السّلام پيش آمد در ركاب او بودم ، تا از صفين بازگشتيم و در زمينى بىآب و خشك فرود آمديم و از تشنگى به امام شكايت نمودهايم ، امام عليه السّلام برخاست و پياده همراه ما راه افتاد ، تا به جايى رسيد كه گويا آن مكان را مىشناخت ، سپس فرمود : اينجا را حفر كنيد ؟ ما به حفر آن پرداختيم ناگاه سنگى بزرگ پيدا شد ، فرمود : آن را برداريد ، ما تلاش كرديم كه آن را از جا برداريم ، اما نتوانستيم ، امام عليه السّلام از ناتوانى ما لبخندى زد ، سپس با دو دست خود آن را برداشت ، گويا در دستش شيئى كوچكى بود ، پس از آن چشمهاى سفيد ، مانند آينه پيدا شد ، فرمود : اين هم براى شما ، بنوشيد و مقدار لازم را برداريد ، و مرا خبر كنيد .
سهل گويد : پس از برداشتن ما يحتاج ، به امام عليه السّلام گزارش داديم كه نيازمان مرتفع گرديد ، حضرت بدون رداء و نعلين آمد تا به نزديك آن سنگ رسيد ، و با دست خود آن را در دهانهء چشمه گذاشت و بعد با خاك آثارش را محو كرد ، و فرمود : اين چشمه همان چشمهء راهب بود ، و از همين جا كلام ما را مىشنيد و ما را مىديد . سپس نصرانى را ديديم كه از كوه پايين مىآيد ، وقتى نزد ما
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٨٩