عبادت كنند ؟ نانوا خشمگين شد و گفت :
به جاى اينكه مقدارى را به من بدهى تا نجات پيدا كنى در بارهء مردى شرابخوار صحبت مىكنى كه ادعاى خدايى مىكرد و بيش از سيصد سال است كه مرده ؟
تمليخا آنقدر پافشارى كرد تا اينكه نانوا او را نزد حاكم برد ، حاكم پرسيد :
اين جوان چه كاره است ؟ نانوا گفت : گنج يافته ؟ حاكم گفت : اى جوان نترس ، زيرا پيامبر ما عيسى عليه السّلام دستور داده از گنج خمس آن را بگيريم ، حال خمس آن را بده ، آزادى ؟
تمليخا گفت : اى حاكم درست به كار من رسيدگى كن ، من گنجى نيافتهام ؟
من از اهالى اين شهرم حاكم گفت : تو از اهالى اين شهرى ؟ گفت : بلى ، پرسيد :
كسى را مىشناسى ؟ گفت : آرى و سپس نام هزار نفر را ذكر كرد كه هيچ كدام ، براى حاكم شناخته نبودند ، حاكم پرسيد : نامت چيست ؟ گفت : تمليخا .
گفت : اينها چه نامهايى است ؟ گفت : نام مردمان زمان ماست ، پرسيد :
خانهاى در اين شهر دارى ؟ گفت : بلى ، با من بيا تا خانهام را نشانت دهم ، و همراه يك ديگر رفتند تا به بلندترين در خانههاى شهر رسيدند .
شناسائى اصحاب كهف
تمليخا گفت : اينجا خانهء من است ؟ سپس در زدند ، پيرمردى با موهاى سفيد بيرون آمد ، و پرسيد : چه كار داريد ؟ حاكم گفت : چيزى شگفت است ، اين جوان خيال مىكند ، خانهء اوست ؟ پيرمرد پرسيد : شما كى هستى ؟
گفت : من « تمليخا بن قسطين » هستم .
پيرمرد روى دست و پايش افتاد و مىگفت : او جدّ من است ، و بعد به حاكم گفت : ايشان شش نفر بودند كه از دست دقيانوس گريختند ، حاكم از اسب پياده شد و تمليخا را روى سر گرفت و مردم به او هجوم آورده و دست و پايش را