فرار اصحاب كهف از كاخ دقيانوس
در اين موقع شش جوان به پايش افتادند و بر آن بوسه زدند و به او گفتند : به وسيلهء تو هدايت و از گمراهى نجات يافتيم ، حالا چه كنيم ؟
تمليخا باغى داشت و آن را به سه هزار درهم فروخت و بر اسبها سوار شدند و از شهر بيرون رفتند ، پس از اينكه سه ميل راه پيمودند ، تمليخا گفت :
برادران ، پادشاه آخرت آمده و پادشاه دنيا رفته ، و فرمانش گذشته ( از زير يوغ حكومت او نجات پيدا كردهايم ) از اسبها پايين بياييد و پياده راه برويد ، شايد خدا فرجى بر ايمان برساند ؟ سپس از اسبها پياده شدند و هفت فرسنگ طى كردند و پاهايشان مجروح شد .
در راه چوپانى را ديدند و از او آب و شيرى خواستند ؟ چوپان گفت : هر چه بخواهيد دارم ، اما گويا شما از بزرگان و شاهان هستيد ؟ گمان مىكنم از دقيانوس گريختهايد ؟ گفتند : اى چوپان دروغ بر ما روا نيست ، و راستى ما را از تو نجات مىدهد ؟ گفت : بلى ، سپس داستان و سرگذشت خود را برايش تعريف كردند ، و چوپان دست و پايشان را بوسيد و گفت : اى گروه ، آنچه در دل شما افتاده ، در دل من نيز افتاده ، اما مهلتى بدهيد ، تا گوسفندها را به صاحبشان برگردانم و نزد شما بيايم ؟ و سپس در آنجا ايستادند تا چوپان گوسفندان را به صاحبانشان برگرداند و در بازگشت ، سگش به دنبال او آمد .
يهودى در اينجا نام و رنگ سگ را پرسيد : و امام پاسخ داد و فرمود : رنگش ابلق متمايل به سياه و نامش قطمير بود .
به امر خدا سگ به زبان آمد
چون چشم جوانها به سگ افتاد ، به يك ديگر گفتند : مىترسيم اين سگ با پارس كردن ما را مفتضح نمايد ، و سپس با سنگ به جانش افتادند ، كه برگردد .
وقتى سگ ديد به او حمله مىكنند تا طردش نمايند ، پوزهاش را حركت داد ، و