وقتى از غار بيرون آمدند ، ديدند ، چشمه و درختها در يك شب خشك شدهاند ، به يك ديگر گفتند : كار ما عجيب است ، اين چشمه در يك شب خشك شده است ؟ سپس احساس گرسنگى كردند ، و گفتند : يكى از ما با درهمها به اين شهر برود ، و ببيند كدام يك طعام پاكى دارند ، تا بر ايمان بياورد ؟ بايد با زيركى عمل كند كه كسى ما را نشناسد ؟ تمليخا گفت : فقط من بايد براى خريد بروم ؟ آنگاه لباس چوپان را گرفت و بر تن كرد ، و به شهر رفت و نگاهى به اطراف نمود ، ديد جايى را نمىشناسد و همه جا غريب و ناآشنا به نظرش مىآيد ، به در شهر آمد ، ديد علم سبزى كه با خط زردى بر آن نوشته ،
* ( لا إله الَّا الله عيسى رسول الله و روحه ) *
، نصب است ، گاهى به آن پرچم نگاه مىكرد و گاهى چشمش را مىماليد و با خود مىگفت : من خوابم يا بيدار ؟
سپس در داخل شهر حركت مىكرد تا به بازار رسيد و نانوايى را ديد و گفت : نام شهر شما چيست ؟
گفت : اقسوس : پرسيد : نام پادشاه چيست ؟
گفت : عبد الرّحمن ، سپس به او گفت : مرا حركت بده گويا در خواب هستم ؟
گفت : مسخره مىكنى ؟ در خوابى و با من سخن مىگويى ؟
تمليخا به نانوا گفت : با اين ورقه ( درهم ) به من طعام ( نان ) بده ؟ وقتى نانوا درهمها را گرفت ، از سنگينى و بزرگى آنها تعجّب كرد .
يهودى پرسيد : يا على عليه السّلام وزن هر درهم چقدر بود ؟ فرمود : ده درهم و دو سوم ، ( درهم ) سپس فرمود : نانوا به او گفت : آهاى فلان ، تو گنجى به دست آوردهاى ؟
تمليخا گفت : اينها بهاى باغ خرماى من بوده كه آن را سه روز پيش فروختهام ؟ و بعد از شهر خارج شده و مردم را ترك كردهام تا دقيانوس را
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٧٨