تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
گفت : طلق ذلق ، و با اين جمله مىگفت : اى قوم چرا مرا مىرانيد ؟ من هم به يگانگى خدا اعتقاد دارم ، مرا با خود ببريد ، تا از دشمن شما را حراست كنم ؟ آنها هم سگ را بر دوش خود حمل كردند و با خود بردند . چوپان همچنان آنها را راه مىبرد ، تا به سر كوهى رسيدند ، و غارى يافتند ، كه نامش « وصيد » بود . ناگهان چشمشان به چشمه‌اى در مقابل ( كهف ) غار افتاد كه درختهاى ميوه‌دار در اطرافش سبز بود ، از ميوه‌ها و آب خوردند و شب آنها را فرا گرفت و به غار پناه بردند ، خداوند به ملك الموت وحى كرد كه قبض روحشان نمايد . سپس براى هر يك دو ملك موكَّل كرد كه بدنشان را به چپ و راست بگرداند . و به خازنان خورشيد فرمان داد تا نور آفتاب را بر درون غار بتابانند .

لشكريان دقيانوس در تعقيب جوانان كهف

وقتى مراسم عيد به پايان رسيد ، دقيانوس جوياى حال جوانان شد ، به او گفتند : فرار كردند ، دقيانوس با هشتاد هزار سوار به تعقيبشان رفت ، همچنان به دنبالشان رفت تا به در غار رسيد ، وقتى به آنها نگاه كرد و ديد به خواب رفته‌اند ، گفت : اگر مىخواستم ايشان را كيفر دهم ، به بيشتر از آنچه خود را كيفر داده‌اند ، كيفر نمىدادم ، سپس دستور داد ، چند بنّا آوردند ، و در غار را با سنگ و آهك پوشاندند و سپس گفت : حال به اينها بگوييد : از خدايى كه در آسمان است بخواهيد ، كه اگر راست مىگوييد ، از اين جايگاه نجاتتان دهد ؟ آنگاه امام عليه السّلام در ادامه فرمود : اى برادر يهودى ، سيصد و نه سال در آن غار ماندند ، وقتى كه خدا خواست آنها را زنده كند ، به فرشته‌اش اسرافيل امر كرد ، تا روح در جسدشان بدمد و از خواب برخيزند ، چون برخاستند ، نگاهى به خورشيد كردند و به يك ديگر گفتند : از عبادت حق در اين شب غافل شديم ،