تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢

قصيده چهل و يكم دوزخى در دل فروزان

1 - خدا آن پرندهء درخت بان را حفظ كناد كه خبر درست را برايم بازگو كرد . 2 - او گفت كه چگونه معشوقه‌ها ، شتران خود را زين كردند و بامدادان آنها را بيرون بردند . 3 - من سفر كردم و با مهاجرتشان از عشق آنان در دل من دوزخى زبانه مىكشيد . 4 - مىكوشيدم كه در تاريكى شب بر آنان پيشى بگيرم آنان را بخوانم و رد پايشان را دنبال كنم . 5 - براى من راهنمايى براى پىگيرى آنان وجود نداشت بجز نسيمهاى عطرآگينى كه از عشق آنان معطر است . 6 - زنان پرده‌ها را كنار زدند و تاريكى به روشنايى تبديل گشت و شتران با روشنايى ماه ، به راهشان ادامه دادند . 7 - آنگاه در پيش روى شتران اشك ريختم و ساربانان گفتند : اين جويبار كى روان شد ؟ 8 - و نتوانستند از آن عبور كنند گفتم اين اشكهاى من بود كه چون جويباران روان شدند . 9 - تو گويى آذرخشها بسبب درخشيدن برقها است و عبور ابرها براى ريزش باران است . 10 - تپش قلبها در اثر درخشش دندانها است و ريزش اشكها بخاطر رهنوردانى است كه كوچ كردند . 11 - اى كسى كه در لاغر ميانى و نرم‌تنى به شاخهء سرسبز و تر و تازه مىمانى . 12 - اگر اين قياس وارونه گردد همچنان‌كه من كرده‌ام نتيجه مطلوبى بدست خواهى آورد . 13 - پس نرمى شاخه‌ها چون نرمى بلند قامتان و گل سرخ چمنزار ، مانند گونهء معشوق شرمگين است .