قصيده چهل و يكم دوزخى در دل فروزان
1 - خدا آن پرندهء درخت بان را حفظ كناد كه خبر درست را برايم بازگو كرد .
2 - او گفت كه چگونه معشوقهها ، شتران خود را زين كردند و بامدادان آنها را بيرون بردند .
3 - من سفر كردم و با مهاجرتشان از عشق آنان در دل من دوزخى زبانه مىكشيد .
4 - مىكوشيدم كه در تاريكى شب بر آنان پيشى بگيرم آنان را بخوانم و رد پايشان را دنبال كنم .
5 - براى من راهنمايى براى پىگيرى آنان وجود نداشت بجز نسيمهاى عطرآگينى كه از عشق آنان معطر است .
6 - زنان پردهها را كنار زدند و تاريكى به روشنايى تبديل گشت و شتران با روشنايى ماه ، به راهشان ادامه دادند .
7 - آنگاه در پيش روى شتران اشك ريختم و ساربانان گفتند : اين جويبار كى روان شد ؟
8 - و نتوانستند از آن عبور كنند گفتم اين اشكهاى من بود كه چون جويباران روان شدند .
9 - تو گويى آذرخشها بسبب درخشيدن برقها است و عبور ابرها براى ريزش باران است .
10 - تپش قلبها در اثر درخشش دندانها است و ريزش اشكها بخاطر رهنوردانى است كه كوچ كردند .
11 - اى كسى كه در لاغر ميانى و نرمتنى به شاخهء سرسبز و تر و تازه مىمانى .
12 - اگر اين قياس وارونه گردد همچنانكه من كردهام نتيجه مطلوبى بدست خواهى آورد .
13 - پس نرمى شاخهها چون نرمى بلند قامتان و گل سرخ چمنزار ، مانند گونهء معشوق شرمگين است .