تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
خوشى و لطف ره مىسپرد شخص نخست را عبد القادر و دومى را عبد اللطيف نامند .

قصيده بيست و دوم چشم سياه و گردن باريك

1 - سر شتران مرا به ناحيه سنگستان تهامه بگردانيد جايى كه شاخه‌هاى نازك و چمنزار نمناك وجود دارد . 2 - جايى كه برقها نورشان را به تو مىنمايند و ابرها از شب تا صبح مىگذرند . 3 - در بامداد ، آوايت را بلند كن تا دوشيزگان خوش‌سيما و دختر نابسوده لاغرميان و زيبا را فرا خوانى . 4 - با شورانگيزانى با چشم‌هاى سياه و نرم‌تنانى با گردن‌هاى باريك . 5 - در ميان آنان تنها او است كه عاشق است و با نگاههايى چون پيكانها و شمشيرهاى هندى بر هر قلب شوريده و ديوانه‌اى كه عاشق زيبايى است ، حمله مىكند و هجوم مىآورد . 6 - وى با يك دست نرم و ظريف كه گويى چون ابريشم خالصى است كه با مشك ناب و صاف ، اندوده شده است . 7 - چون با چشم آهوى جوان تيز بنگرد و خيره شود چشمش از جهت سياهى چون سنگ سرمه ، مىنمايد . 8 - چشمهايش با كرشمه و ناز و سحر كشنده آراسته شده است و اطرافش را زيبايى خيره‌كننده و بىمانندى فراگرفته است . 9 - لاغر ميان آنچه را كه من دوست دارم و عشق مىورزم او دوست ندارد و با صدق خلوص به وعدهء خود وفا نمىكند . 10 - گيسوى بافته و طرّه‌شكن درشكنش را چون افعى سياه پايين انداخته تا كسى كه بدنبال او مىآيد ، بترساند . 11 - سوگند به خدا من از مرگ نمىهراسم تنها ترسم آنست كه بميرم و او را فردا