خوشى و لطف ره مىسپرد شخص نخست را عبد القادر و دومى را عبد اللطيف نامند .
قصيده بيست و دوم چشم سياه و گردن باريك
1 - سر شتران مرا به ناحيه سنگستان تهامه بگردانيد جايى كه شاخههاى نازك و چمنزار نمناك وجود دارد .
2 - جايى كه برقها نورشان را به تو مىنمايند و ابرها از شب تا صبح مىگذرند .
3 - در بامداد ، آوايت را بلند كن تا دوشيزگان خوشسيما و دختر نابسوده لاغرميان و زيبا را فرا خوانى .
4 - با شورانگيزانى با چشمهاى سياه و نرمتنانى با گردنهاى باريك .
5 - در ميان آنان تنها او است كه عاشق است و با نگاههايى چون پيكانها و شمشيرهاى هندى بر هر قلب شوريده و ديوانهاى كه عاشق زيبايى است ، حمله مىكند و هجوم مىآورد .
6 - وى با يك دست نرم و ظريف كه گويى چون ابريشم خالصى است كه با مشك ناب و صاف ، اندوده شده است .
7 - چون با چشم آهوى جوان تيز بنگرد و خيره شود چشمش از جهت سياهى چون سنگ سرمه ، مىنمايد .
8 - چشمهايش با كرشمه و ناز و سحر كشنده آراسته شده است و اطرافش را زيبايى خيرهكننده و بىمانندى فراگرفته است .
9 - لاغر ميان آنچه را كه من دوست دارم و عشق مىورزم او دوست ندارد و با صدق خلوص به وعدهء خود وفا نمىكند .
10 - گيسوى بافته و طرّهشكن درشكنش را چون افعى سياه پايين انداخته تا كسى كه بدنبال او مىآيد ، بترساند .
11 - سوگند به خدا من از مرگ نمىهراسم تنها ترسم آنست كه بميرم و او را فردا