تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمان الاشواق ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨

قصيده شانزدهم پيمان ماهرويان و پرده‌نشينان

1 - كجاوه‌ها را بر شتران تندرو بربستند و دوشيزگان را چون هياكل مرمرين و ماه‌هاى تمام ( بدرها ) در آنها برنشاندند . 2 - و با دل من پيمان بستند كه آنان برمىگردند آيا عهد و پيمان ماهرويان جز فريب باشد ؟ 3 - و با انگشتان حنازده مرا بدرود كرد و بر اثر آن اشكهايى جارى شد كه آتش عشق مرا مشتعل ساخت . 4 - هنگامى كه بازگشت و خواست بسوى خورنق و سدير برود . 5 - بدنبال ايشان ، من فرياد هلاك و نيستى برآوردم وى پاسخ داد و گفت : آيا تو نيستى و مرگ را طلب مىكنى و فرياد مىكشى ؟ 6 - اكنون كه فرياد مىكشى يك فرياد مكن بلكه با تمامى توان ، فرياد نيستى برآور و زياد فرياد كن . 7 - اى كبوتر بيشه اراك اندكى به من بنگر چه جدايى و هجران تنها درد را افزون مىكند . 8 - و سوگوارى تو اى كبوتر ، عاشق دلداده و رشكين را برمىانگيزد . 9 - دل را آب مىكند خواب را از ديده مىربايد دلدادگى و فرياد ما را دوچندان مىكند . 10 - با سوگوارى اين كبوتر ، مرگ فرا مىرسد ولى ما از او مىخواهيم كه اندكى زمان دهد . 11 - باشد كه بادى از بادهاى صباى حاجر بوزد و ابرى باران‌زا بسوى ما بياورد . 12 - تا بدين باران جانهايى را كه تشنه شده‌اند سيراب نمايى لكن ابرهاى تو جز گريز نمىافزايند . 13 - اى اختر شمار ، همنشين من باش و اى جاسوس شب بيدار ، يار افسانه‌گوى شب من باش .