قصيده شانزدهم پيمان ماهرويان و پردهنشينان
1 - كجاوهها را بر شتران تندرو بربستند و دوشيزگان را چون هياكل مرمرين و ماههاى تمام ( بدرها ) در آنها برنشاندند .
2 - و با دل من پيمان بستند كه آنان برمىگردند آيا عهد و پيمان ماهرويان جز فريب باشد ؟
3 - و با انگشتان حنازده مرا بدرود كرد و بر اثر آن اشكهايى جارى شد كه آتش عشق مرا مشتعل ساخت .
4 - هنگامى كه بازگشت و خواست بسوى خورنق و سدير برود .
5 - بدنبال ايشان ، من فرياد هلاك و نيستى برآوردم وى پاسخ داد و گفت : آيا تو نيستى و مرگ را طلب مىكنى و فرياد مىكشى ؟
6 - اكنون كه فرياد مىكشى يك فرياد مكن بلكه با تمامى توان ، فرياد نيستى برآور و زياد فرياد كن .
7 - اى كبوتر بيشه اراك اندكى به من بنگر چه جدايى و هجران تنها درد را افزون مىكند .
8 - و سوگوارى تو اى كبوتر ، عاشق دلداده و رشكين را برمىانگيزد .
9 - دل را آب مىكند خواب را از ديده مىربايد دلدادگى و فرياد ما را دوچندان مىكند .
10 - با سوگوارى اين كبوتر ، مرگ فرا مىرسد ولى ما از او مىخواهيم كه اندكى زمان دهد .
11 - باشد كه بادى از بادهاى صباى حاجر بوزد و ابرى بارانزا بسوى ما بياورد .
12 - تا بدين باران جانهايى را كه تشنه شدهاند سيراب نمايى لكن ابرهاى تو جز گريز نمىافزايند .
13 - اى اختر شمار ، همنشين من باش و اى جاسوس شب بيدار ، يار افسانهگوى شب من باش .