و گاهى اراده ميكنند از كلام تكلّم را و آن بودن شخص است بحيثيتى كه صادر شود از او كلام يعنى « ما به التكلّم » و يا مجرد متكلّميّت كه عبارت از انشاء كلام است ، و به اين معنى صفت متكلّم است . پس كسى كه گفته است كه كلام صفت متكلم است اين معنى را قصد كرده است ، و كسى كه گفته است كلام قائم است بمتكلّم و اراده كرده است از كلام ما به التّكلّم را قصد كرده است از قيام قيام عنه را نه قيام فيه را يعنى قيام فعل بفاعل را نه قيام عرض بموضوع را ، و كسى كه گفته است متكلم آنست كه ايجاد كند كلام را ، مراد او نيز ما به التّكلّم است ، پس متكلّم كسى است كه متصف باشد بتكلّم بان دو معنى كه مذكور شد .
و طايفهء اشعريّه خيال كردهاند كه متكلّم آنست كه قايم باشد به او كلام ، يعنى ما به التّكلّم ، و اراده كردهاند از قيام ، قيام فيه را ، يعنى قيام اعراض بموضوعات را ، نه قيام فعل بفاعل را . و چون ديدند كه الفاظ و حروف قائم بذات خداوند احد بلكه بذات هيچ متكلّمى قايم نمىتوانند شد ، بكلام نفسى قايل شدند ، و در خداوند عالم بقدم كلام رفتند چنان كه ساير صفات حقيقيّه را نيز قايم بذات اقدس توهّم نموده ، بقدم آنها قايل شدند . لهذا قرآن كريم را از قدماء ثمانيه شمردهاند و قائل بحدوث آن را مبتدع و كافر دانستند .
[ اشاره بكلام نفسى و تزييف اين سخن از اتباع شيخ اشعرى ]
محقق تفتازانى در شرح مقاصد گفته است كه ابو حنيفه و ابو يوسف كه از اساطين علماى عامهاند ، شش ماه در كلام خداوند يگانه مباحثه و مناظره و مشاجره و مخاصمه نمودند ، و بالأخره رأى ايشان قرار گرفت باينكه كلام نفسى ثابت و هركس كه بحدوث قرآن قائل باشد كافر است .
خلاصهء كلام ، آن طايفه در دو جا اشتباه كردند . يكى ، آنكه قيام را ، قيام فيه ، توهّم كردند ، و حال آنكه مراد قائل او قيام عنه است ، و ديگر آنكه از كلام ، در كلام قائل كه كلام صفت متكلّم است ، كلام بمعنى ما به التّكلّم خيال كردند ، و حال آنكه مراد قائل آن ، كلام بمعنى تكلّم است ، لهذا بكلام نفسى قائل شدند ، و گفتند كه اين ، مدلول كلام لفظى و معنى قائم بنفس متكلّم است و مغاير است با علم بمدلول خبر در خبر ، و مغاير است اراده و كراهت را در امر و نهى ، و غير ارادهء القاء كلام و قدرت بر القاء كلام است ، و غير حديث