تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
و ما حبّ الدّيار شغفن قلبى * و لكن حبّ من سكن الديارا »
گفته است بعد از كلامى : و محقق نموديم كه واجب الوجود بالذات تام ، بلكه فوق التمام است ، پس ارادهء او اجل است از اينكه مثل ارادهء ما باشد كه اولا علم بهم ميرسانيم بموافقت و ملايمت شيئى از اشياء ، و بعد از آن مشتاق ميشويم به تحصيل آن ، و بعد از آن موجود ميسازيم آن را در خارج ، پس ارادهء او عبارتست از اينكه بداند كه شىء در حدّ نفس خود خير و حسن است . و وجودش واجب است اينكه بر وجه فلانى بوده باشد تا بوده باشد آن وجود فاضل و بهتر باشد وجود آن شىء از عدم آن ، پس محتاج نميباشد بعد از علم بارادهء ديگر تا بگردد آن شىء موجود ، بلكه نفس علمش بنظام تمام اشياء ممكنه به ترتيب فاضل ، سبب و موجب است وجود آن اشياء را بر نظام موجود و ترتيب فاضل . خلاصهء كلام ، لوازم ذات مبدأ اعلى يعنى معلوماتش نه اينست كه اولا معلوم او باشند و بعد از آن مرضى او ، بلكه چون صدور آنها از او مقتضاى ذات اوست لهذا جهت صدور آنها از او بعينها جهت رضاى او است به آنها ، پس صدور اشياء از او منافى ذات او نمىباشد ، بلكه مناسب او و مرضى او ميباشند ، و هرفعلى كه منافى فاعل نباشد و فاعل عالم باشد كه فاعل اوست پس آن فعل مراد آن فاعل است ، پس ميگويم : موجودات عالم امكان مقتضاى ذات واجب الوجود بالذات ميباشند ، و آن ذات معشوق خود و محبوب خود و مبتهج به خود مىباشد بنفس خود و عالم است باينكه فاعل آن موجودات و علت آنها است و هرشيئى كه صادر شود از شيئى به اين صفت لا محالة منافى آن نميباشد و هرفعلى كه صادر باشد از فاعل و منافى آن نباشد مراد آن فاعل مىباشد . پس محقق شد كه همهء اشياء مراد واجب الوجود بالذات ميباشند ، و اين مراد مراد خالى از غرض است ، زيرا كه غرض و رضاى او بصدور اين اشياء اين است كه آن اشياء مقتضاى ذات معشوقهء او ميباشند پس رضاى او بصدور آن اشياء از براى خاطر ذاتش است ، پس غايت در فعل او ذات اوست . و بعد از آن گفته است : مثال اين اراده آنست كه هرگاه تصور كنيم چيزى را و بشناسيم آن را نافع يا صواب ، حركت ميدهد اين اعتقاد و تصور قوهء شوقيّه را مادامى كه مانعى متحقق نباشد ، پس نميباشد در ميانهء اين تصور و اعتقاد و در ميانهء حركت قوهء شهوانيّه ارادهء ديگر مگر نفس اين اعتقاد ، و از اين قبيل است ارادهء واجب الوجود بالذات ،
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 395 | ملا عبد الله مدرس زنوزى / سيد جلال الدين آشتياني