و انفكاك اين معانى از يكديگر در حق انسان منافى نيست با اتحاد آنها در حق خداوند يگانه و بودن قدرت در حق ما عين قوهء امكانيّه و استعداد بعيد منافى نيست با بودن آن در حق مبدأ اعلى عين فعليّت . پس قدرت در ما امكان و قوه است و در واجب وجوب بالذات است ، زيرا كه او عين علم بنظام اتم و حكمت مقتضيه و قضاء حتمى است ، پس بفهم و غنيمت شمار . تمام شد كلام آن محقق تدبّر كن در لمعات سابقه و مباحث ماضيه تا حق حقيقت معنى كلام آن حكيم الهى كما ينبغى منكشف گردد ، و موضع اشتباهى و محل تأمّل باقى نماند .
و بدانكه تصحيح مذهب اشعرى از وجهى و در موضعى گويا به اين اعتبار باشد كه شوق مرتبهئى از مراتب اراده است ، و در عرف ناس بلكه در اصطلاح اكياس از مراتب علم نمىشمارند ، و الا چگونه بعضى از مراتب اراده از سنخ علم و بعضى ديگر از غير سنخ علم مىباشد ، و لا محالة بايد اشتراك معنوى ثابت و تشكيك خاصى متحقق باشد .
تنبيه " الهى " [ بيان معناى ديگر جهت اراده كه از معناى اول اعم است ]
بدانكه مقتضاى لمعات سابقه و مستفاد از كلام آن حكيم الهى آنست كه از براى اراده معنى ديگرى است كه شاملتر و جامعتر است از آن معنى كه در اول اين لمعه بيان نمودم و آن ، اين است كه اراده عبارتست از ابتهاج بشىء و حبّ آن و از رضاى به آن شىء و ادراك خيريّت و ملايمت آن ، خواه مبتهج عين مبتهج و محبّ عين محبوب و راضى عين مرضىّ باشد و يا متغاير در ذات و متمايز در وجود باشد ، و خواه محبوبيت و مرضيّت بالذات باشد و يا بالعرض ، و خواه حقيقى يقينى باشد و يا خيالى ظنّى .
بيانش بر وجه اجمال آنست كه حقايق وجوديّه از آن جهت كه حقايق وجوديّهاند خير محضند چنان كه در لمعات مستقبله مبيّن خواهد شد ، و ادراك خير ابتهاج و التذاذ است ، و در لمعات سابقه محقق گرديد كه هرحقيقتى از حقايق وجوديّه شاعرند بذوات خود با نفس خود بحيثيتى كه علم و عالم و معلوم متحدند بحسب ذات و متغايرند باعتبار مفهوم ، پس هروجودى اراده و مراد و مريد است چنان كه هروجودى علم و عالم